يك زمان بنشين كه مىخواهم به پيشت جان دهم * ز آنكه باقىماندهء عمرم زمانى بيش نيست
از جفا و جور خوبان ارسلان چندين منال * چون جفا و جور ايشان امتحانى بيش نيست
*
قصر حيات را بفلك سركشيده گير * هردم درو بعمر طبيعى رسيده گير
پيمانهء بقا دم آخر چو پر كنند * از جام عيش بادهء عشرت چشيده گير
چون نااميديست سرانجام روزگار * از نخل عمر ميوهء اميد چيده گير
ز آن پيشتر كه رشتهء عمر تو بگسلد * از هرچه هست تار تعلق بريده گير
هرجا پرىوشى كه بود جان خراب او * از ديگران رميده به خود آرميده گير
هر جوهرى كه حاصل بحر است و نقد كان * از بهر زيب و زينت دنيا خريده گير
خلقى به راه عشق تو جانها كشيدهاند * اى شهسوار حسن عنان را كشيده گير
بهر خدا كه گوش مكن قول مدعى * حرفى ازو اگر شنوى ناشنيده گير
اى باد اگر به خاك در او گذر كنى * از بهر ارسلان قدرى نور ديده گير
*
اى شهسوار خاك ره توسنت شوم * حيران چشم و غمزهء مردافگنت شوم
دامنكشان به خاك اسيران چو بگذرى * خواهم غبار رهگذر دامنت شوم
اى برده غمزهات دل خلقى بساحرى * مفتون سحر غمزهء جادوفنت شوم
بيرحم و آهنيندل و خونريز و سركشى * قربان سختى دل چون آهنت شوم
مىبينيم بگريه و ناديده مىكنى * از جان هلاك ديدن و ناديدنت شوم
با دشمنان چنين كه ترا ميل خاطر است * من هم عجب مدار اگر دشمنت شوم
روشندلى به ياد رخ يار ارسلان * پروانهء چراغ دل روشنت شوم
*
آه دلم گر اثرى داشتى * شام اميدم سحرى داشتى
چشمهء خورشيد شدى ديدهام * سرمهء گر از خاك درى داشتى
گرد سرت گشتى و كردى طواف * كعبه اگر بال و پرى داشتى
دير شدى كعبهء اسلام اگر * چون تو ز حق بىخبرى داشتى
خسرو عشاق شدى كوهكن * گر غم شيرين بسرى داشتى