آن نغمه كه چون شعله فروزد بدر گوش * از راه نفس بوى كباب جگر آيد
آن نغمه كه چون گام نهد بر گذر هوش * جان رقصكنان بر سر آن رهگذر آيد
آن نغمهء شيرين كه پرد روح بسويش * مانند مگس كو بسلام شكر آيد
آن نغمهء پرحال كه در كوى خموشان * هر نالهاش از عهدهء صد جان بدرآيد
زآن نغمه خبر ده بمناجاتى مسجد * نى آنكه چو ما از دو جهان بىخبر آيد
ما گوشهنشينان خرابات الستيم * تا بوى ميى هست درين ميكده مستيم
ديريست كه ما معتكف دير مغانيم * رنديم و خراباتى و فارغ ز جهانيم
لاى ته خم صندل سر ساخته ، يعنى * ايمنشده از دردسر كون و مكانيم
چون كاسه شكستيم نه پر ماند و نه خالى * بىكيسهء بازارچهء سود و زيانيم
ما هيچ بها بنده كم از هيچ نيرزيم * وين طرفه كه اندر گرو رطل گرانيم
شيريم سر از منت ساطور كشيده * قصاب غرض را نه سگ پاى دكانيم
پروانهيى از شعلهء ما داغ ندارد * هرچند كه چون شمع سراپاى زبانيم
هشيار شود هركه درين ميكده مستست * اما دگرانند چنين ، ما نه چنانيم
ما گوشهنشينان خرابات الستيم * تا بوى ميى هست درين ميكده مستيم
تا راه نمودند بما دير مغان را * خوش مىگذرانيم جهان گذران را
از مغبچگان بس كه درو غلغل شاديست * نشنيده كس آوازهء اندوه جهان را
ديرى نه ، بهشتى ز مى و مغبچه در وى * از كوثر و از حور فراغت دل و جان را
آن دير كه هر مست كه آنجا گذر انداخت * خود گم شد و گم كرد ز خود نام و نشان را
ديرى كه سر از سجدهء بت بازنياورد * هر كس كه درو خورد يكى رطل گران را
مسجد نه كه در وى مى و ميخواره نگنجد * صد جوش درين راه هم اين را و هم آن را
غلطيده چو ما پيش بتى مست ببويى * هر گوشه هزاران و نيالوده دهان را
ما گوشهنشينان خرابات الستيم * تا بوى ميى هست درين ميكده مستيم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 771
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٧٧١