ليك بر ماه رخت عاشق صادق بودم * نه چو اين عاشقك چند منافق بودم
گر زمانى همه لبتشنهء پابوس تواند * ليك در دل ز پى بردن ناموس تواند
اين زمان نيز ازين قوم كران گيرى به * ترك همرازى اين پردهدران گيرى به
خويش را دور ازين حيلهگران گيرى به * زين ميان جانب خونينجگران گيرى به
جاى در ديدهء صاحبنظران گيرى به * هم درين واقعه پند از دگران گيرى به
من سرگشته كه باشم كه دهم پند ترا * گفتم از روى محبت سخنى چند ترا
گرچه زينسان سخنان تلخترند از حنظل * سخنى را كه بود تلخ برآور به عمل
زود پيدا شود اكنون بخلاف اول * كه بهار تو ببينم بخزان گشته بدل
رسدت صد الم از طعنهء خصمان دغل * آن زمان اين سخنان شهد نمايد چو عسل
ور به پيشت سخن من غرضآلود بود * گوش بر قول كسى كن كه ترا سود بود
من تصور كنم اى مه كه نديدم رويت * يا همه عمر نكردم گذرى در كويت
نشدم شيفتهء سرو قد دلجويت * نكشيدم همه بيداد و ستم از خويت
دل نبستم بخم طرهء عنبربويت * بلكه هرجا گذرى نيز ببينم سويت
كس چرا بر دل خود بار جفاى تو نهد * تو كه باشى كه كسى دل بوفاى تو نهد
زين پس اى شوخ جفاجو نكنم ياد از تو * نكشم سنگدلا اينهمه بيداد از تو
وه كه شد خرمن عمرم همه بر باد از تو * دل ويرانشدهء من نشد آباد از تو
اينقدر بهره كه ديدم من ناشاد از تو * تو نبينى ز خود و غير مبيناد از تو
اى پريچهره چو اشك از نظرت افگندم * از لب لعل تو دندان طمع بركندم
اين چند رباعى نيز از اوست :
هجرى بر يار بنده مىبايد شد * سر در قدمش فگنده مىبايد شد
روزى صدبار پيش چشم و دهنش * مىبايد مرد و زنده مىبايد شد