دامن پاك نگهدار كه در عالم خاك * ساده رو را كه بود دامن از آلايش پاك
گر شود عارضش از مشك تر آلوده چه باك * خط مشكينش كند عالمى از شوق هلاك
آنچنان زى كه چو مو بر گل رويت بينم * دل خلقى فدى هر سر مويت بينم
كردم اى شوخ همه عمر بجان خدمت تو * پيش كس شكوه نكردم ز غم و محنت تو
گرچه صد داغ بدل داشتم از حسرت تو * سر نزد هيچگه از من بر كس غيبت تو
اينچنين دور چرا ماندهام از خدمت تو * با منت خوارى و با غير بود عزت تو
عمر خود بيهده در كار تو بدخو كردم * حيف اوقات كه صرف تو جفاجو كردم
كاش هرگز به تو دمساز نمىگرديدم * با حريفى چو تو همراز نمىگرديدم
مبتلاى تو دغا بازنمىگرديدم * هيچگه گرد تو غماز نمىگرديدم
تا ز عشق تو سرافراز نمىگرديدم * سخرهء مردم طناز نمىگرديدم
اين زمان كار من از دست برون رفته چه سود * تو بهرحال ز من گوش كن اين گفتوشنود
بيش ازين همدمى مردم بدنام مكن * نام خود را ببدى شهرهء ايام مكن
هوس صحبت هر تيره سرانجام مكن * از كف مردم بيگانه مىآشام مكن
صبح اميد مرا از غم خود شام مكن * جاى مى خون من دلشده در جام مكن
همهجا قصه رندى و مىآشامى تست * مكن اى شوخ كه اين موجب بدنامى تست
سخن من بشنو كز تو دلافگار منم * وز تو رسواشدهء كوچه و بازار منم
با تو زين جمع كه هستند وفادار منم * همه نظارهكنانند و گرفتار منم
وه كزين گونه كه با ديدهء خونبار منم * همه پيش تو عزيزند و همين خوار منم
عار مىآيدت از همدمى و يارى من * چيست يا رب برت اى گل سبب خوارى من
ياد باد آنكه منت يار موافق بودم * بغلامى تو شايسته و لايق بودم
از غم عشق تو رسواى خلايق بودم * از همه سيمبران پيش تو عاشق بودم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 739
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٧٣٩