گردد « 1 » .
رجل أَلْبَبْ : مرد خردمندى است از قومى معروف به خردمندى و عقل « من قوم الِبَّاء » .
أَلَبَّ بالمكان : در آن مكان اقامت گزيد و ساكن شد ، كه اصلش از انداختن افسار شتر بر گردن و سينه اوست تا مستقلا و با ثبات حركت كند .
تَلَبَّبَ : او مصمّم به انجام كار شد و كمر دربست كه اصلش از همان آماده كردن حيوان است كه تنگش را محكم مىبندند .
لَبَّبْتُهُ : به سينه و سرش زدم زيرا سر و سينه مكان عقل و خرد و مركز وجود انسان است .
هامش
( 1 ) ابن اثير اين سخن را از مادر - زبير - نقل مىكند كه با عبارت - ذا الجلب - هم آمده است زيرا - لجب و جلب هر دو بمعنى ازدحام و سر و صداى زياد سربازان است . ( النهايه 1 / 281 و 4 / 223 ) لب - ريشه واژه است و بمعانى ثبات و همراه بودن و نيز پاكى و خلوص است .
معنى ديگر آن كه معروف است و هر چيز خالص و پاكى را - لب - گويند ( مقاييس 5 / 199 ) .
جلال الدين مولوى در تفسير سوره -يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ- ميگويد خداوند به پيامبر فرمود :باش كشتيبان در اين بحر صفا * كه تو نوح ثانئى اى مصطفىره شناسى مىببايد با لباب * هر رهى را خاصه اندر راه آبدو كتاب هم بنامهاى - لباب الالباب - از عوفى و يكى هم - لب لباب مثنوى - از ملا حسين كاشفى هست كه دومى تمام هفت دفتر را به صورت شرح موضوعى بسيار زيبا تنظيم نموده و زوائد داستانهاى مثنوى را حذف كرده است .