تويى مرا بَدَل دل اگرچه دلدارى * تويى مرا عوض جان اگرچه جانانى
ز چشم من همه اكنون تويى كه مىبينى * ز عقل من همه اكنون تويى كه مىدانى
ز مغربى بشنو بعد ازين اگر شنوى * ز او نداى انا الحقّ و قول سبحانى
* *
خيزم طرب و نشاط و عيش آغازم * خود را بخرابات مغان اندازم
ز آنجا بقمار خانه راهى سازم * تا هرچه مرا هست بكُلّ دربازم
*
من مست و خراب و مىپرست آمدهام * مدهوش ز بادهء الست آمدهام
تا ظن نبرى كه باز گردم هشيار * هم مست روم از آنكه مست آمدهام
*
من دانهء خال و زلفِ چون دام توام * من آينهء روى دلارام توام
پيمانهء بادهء غم انجام توام * هم جام جهاننما و هم جام توام
*
نابرده بصبح در طلب شامى چند * ننهاده برون ز خويشتن گامى چند
در كسوت خاصّ آمده عامى چند * بدنامكنندهء نكونامى چند