تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1142

مساهمون:

ص١١٤٢
تويى مرا بَدَل دل اگرچه دلدارى * تويى مرا عوض جان اگرچه جانانى ز چشم من همه اكنون تويى كه مىبينى * ز عقل من همه اكنون تويى كه مىدانى ز مغربى بشنو بعد ازين اگر شنوى * ز او نداى انا الحقّ و قول سبحانى
* *
خيزم طرب و نشاط و عيش آغازم * خود را بخرابات مغان اندازم ز آنجا بقمار خانه راهى سازم * تا هرچه مرا هست بكُلّ دربازم
*
من مست و خراب و مىپرست آمده‌ام * مدهوش ز بادهء الست آمده‌ام تا ظن نبرى كه باز گردم هشيار * هم مست روم از آنكه مست آمده‌ام
*
من دانهء خال و زلفِ چون دام توام * من آينهء روى دلارام توام پيمانهء بادهء غم انجام توام * هم جام جهان‌نما و هم جام توام
*
نابرده بصبح در طلب شامى چند * ننهاده برون ز خويشتن گامى چند در كسوت خاصّ آمده عامى چند * بدنام‌كنندهء نكونامى چند
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1142 | ذبيح الله صفا