معاشران گره از زلف يار باز كنيد * شبى خوشست بدين قصّهاش دراز كنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند * و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
رباب و چنگ ببانگ بلند مىگويند * كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد
بجان دوست كه غم پرده بر شما ندرد * گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيارست * چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
نخست موعظهء پير ميفروش اينست * كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
هرآنكسى كه درين حلقه نيست زنده بعشق * برو نمرده به فتواى من نماز كنيد
وگر طلب كند انعامى از شما حافظ * حوالتش بلب يار دلنواز كنيد
* *
گر بُوَد عمر بميخانه رسم بار دگر * بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خرّم آن روز كه با ديدهء گريان بروم * تا زنم آب دَرِ ميكده يك بار دگر
معرفت نيست درين قوم خدا را سببى * تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت * حاشَ لِلّه كه روم من ز پى يار دگر
گر مساعد شودم دايرهء چرخ كبود * هم بدست آورمش باز بپرگار دگر
عافيت مىطلبد خاطرم ار بگذارند * غمزهء شوخش و آن طرّهء طرّار دگر
راز سربستهء ما بين كه بدستان گفتند * هرزمان با دف و نى بر سر بازار دگر
هردم از درد بنالم كه فلك هرساعت * كُنَدم قصد دل زار بآزار دگر
باز گويم نه درين واقعه حافظ تنهاست * غرقه گشتند درين باديه بسيار دگر
* *
دلم رميدهء لولى وشيست شورانگيز * دروغ وعده و قَتّال وضع و رنگآميز
فداى پيرهن چاك ماهرويان باد * هزار جامهء تقوى و خرقهء پرهيز
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد * كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز
فرشته عشق نداند كه چيست اى ساقى * بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز