تفاؤلات ديوان حافظ نوشتهاند ياد كرده است « 1 » .
اشعار حافظ ، خاصّه غزلها و ساقىنامه و بعضى از رباعياتش چندان شهرت و رواج دارد كه نقل نمونهيى از آنها درين مقام بمثابهء بردن زيره بكرمانست . بااينحال تيمّنا چند بيتى ازو ، بنابر سنّتى كه درين تأليف داريم ، نقل مىشود :
« 2 » اگرچه باده فرحبخش و باد گل بيزست * ببانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيزست
صراحيىّ و حريفى گرت بچنگ افتد * بعقل نوش كه ايّام فتنهانگيزست
در آستين مرقّع پياله پنهان كن * كه همچو چشم صُراحى زمانه خونريزست
به آب ديده بشوئيم خرقهها از مى * كه موسم وَرَع و روزگار پرهيزست
مجوى عيش خوش از دور باژگون سپهر * كه صاف اين سَرِ خُم جمله دُردى آميزست
سپهرِ برشده پرويزَ نيست خونافشان * كه ريزهاش سَرِ كسرى و تاج پرويزست
عراق و فارس گرفتى بشعر خوش حافظ * بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريزست
* *
دوش در حلقهء ما قصّهء گيسوى تو بود * تا دل شب سخن از سلسلهء موى تو بود
دل كه از ناوك مژگان تو در خون مىگشت * باز مشتاق كمانخانهء ابروى تو بود
هم عَفا اللّه صبا كز تو پيامى مىداد * ورنه در كس نرسيديم كه از كوى تو بود
عالم از شور و شرِ عشق خبر هيچ نداشت * فتنهانگيز جهان غمزهء جادوى تو بود
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم * دام را هم شكنِ طرّهء هندوى تو بود
بگشا بندِ قبا تا بگشايد دلِ من * كه گُشادى كه مرا بود ز پهلوى تو بود
بوفاى تو كه بر تربت حافظ بگذر * كز جهان مىشد و در آرزوى روى تو بود
* *
هامش
( 1 ) - كشف الظنون ، چاپ استانبول ، 1941 ميلادى بند 783 - 784
( 2 ) - اين غزل را حافظ بمناسبت تحريم بادهفروشى و سختگيرى امير مبارز الدين در نهى از منكرات ساخته و مراد او از « محتسب » همين پادشاهست .