مىزنم طبل جنون در ملك عشق * دور دور اى عقل از ما دور دور
رَو ز خاكت نور كن و از نور خاك * پس در آب انداز و از خود كن عبور
پاىبند شرع ماندستم دريغ * ورنه كو اين شهر و كو من كو شهور ؟ . .
* *
ساقيا جامى كه من هم مست و هم ديوانهام * عشق تو بادهست و من آن باده را پيمانهام
خانمان كردم خراب از مستى و ديوانگى * من كنون بىخانمان چون بوم در ويرانهام
از لب او چاشنى دارد مگر اين مى كه من * چند روزى شد كه مست افتاده در ميخانهام
راه عقل و عاقلى بگذار بر بيوهزنان * ساقيا جامى كه من در عاشقى مردانهام
عشق تو افسانهيى در گوش جان من دميد * من چنين مدهوش و هم ديوانهء افسانهام
طعنه زد ديوانهيى ، گفتا كه تو « مولا » نهاى * گفتم اين عشقست ، عارى نيست گر « مولا » نهام
وصل او در عاقلى و عقل هرگز ره نيافت * ساقيا جامى كه من هم مست و هم ديوانهام
* *
هر مو بود زبان ز براى كلام عشق * گوش است هر مسام براى پيام عشق
ما چون ز جسم خود برهِ دوست خاستيم * در گوش ما رسيد ز هرسو سلام عشق
در عشق باختيم دل و جان ولى هنوز * شرمنده مىشويم كه گيريم نام عشق
در يك قدم ز هردو جهان پاك بگذرند * مردان برآورند بهمّت چو گام عشق
بوم هوا خرابهء شهوت كند مقر * عنقاى همّت است كه پرّد به بام عشق
ز اقبال شاه عشق گذشتيم از دو كَون * آزادِ هردو كَون ببايد غلام عشق
در بحر كَون عشق چو انداخت دام را * معدودْ جانِ چند فتاده بدام عشق
برهان چو هستى تو نهنگ عدم ببرد * مىنوش چون نهنگان دريا بكام عشق