منِ سرگشته سراپا همه تن سر گشتم * تا بسر در طلب موى تو چون شانه شوم
* *
صوفى ز سَرِ پيمان شد با سرِ پيمانه * رخت و بُنه از مسجد آورد بميخانه
سودى ندهد توبه زان مى كه بُوَد ساقى * در دور ازل بر ما پيموده بپيمانه
دانى كه كند هستى در پايهء سرمستى * مردى ز سَرِ مستى برخاسته مردانه
در صومعهء صوفى دارم سَرِ مى خوردن * واعظ سَرِ خُم واكن بر نِه سَرِ افسانه
ما را كشش زلفش در حلقهء مى خواران * زنّاركشان آورد از گوشهء ميخانه
با شست سَرِ زلفش صد دل بجوى ارزد * زنهار كه نفروشى آن دام به صد دانه
برهم گسلم هردم از دست تو زنجيرى * زنجير كجا دارد پاى من ديوانه
چون شمع سرى دارم بر باد هوا رفته * جانى و به خود هيچش پروا نه چو پروانه
زاهد بدعا عقبى خواهد دگرى دنيا * هريك پى مقصودى سلمان پى جانانه
51 - عصّار تبريزى « 1 »
مولانا شيخ شمس الدّين حاجى محمّد عصّار تبريزى از عرفا و علما و شعراى قرن
هامش
( 1 ) - دربارهء او رجوع شود به :
* منظومهء مهر و مشترى موارد مختلفى كه در همين گفتار نشان داده شده است
* كشف الظنون حاج خليفه طبع استانبول ، بند 1914 و 1997
* آتشكدهء آذر چاپ هند ، ص 31 - 32 و چاپ تهران ص 131 - 132
* ريحانة الادب ج 3 ، ص 88
* هفت اقليم امين احمد چاپ تهران ، ج 3 ، ص 227 - 229 -