لبهاى چو قند تو مرا جانِ عزيزست * بالاى بلند تو مرا عمرِ درازست
حال دلم از شمع مپرسيد كه هرشب * كار من و او تا بسحر سوز و گدازست
چون كعبهء مقصود بجز خاك درت نيست * عشّاق ترا بيهده آهنگ حجازست
تا قامت و ابروى توام در نظر آمد * نون و القلمم وِرد بهر وقتِ نمازست
هرچند كه چشمان تو عاشقكش و مستست * المنة للّه كه لبت بندهنوازست
ناصر بود آشفتهء زلف تو عجب نيست * محمود پريشانِ سر زلف ايازست
* *
مىكشد عشق تو سوى خود دل ديوانه را * هست سوزى كآن بشمعى مىكشد پروانه را
سيل چشمم رفت و ويران كرد بنياد دلم * چون بروزِ غم نگهدارم من اين ويرانه را
ميل خالت دارم و انديشهام از زلف تست * مرغ زيرك خالى از دامى نداند دانه را
غافل اندر خودنمايى رفت و مادر بيخودى * زاهدان تسبيح پيمايند و ما پيمانه را
ديده گر بندم ز خوبان چون كنم تدبير دل * بستنِ در هيچ مانع نيست دزدِ خانه را
ناصر از جانان نخواهد داشتن اين جان دريغ * خلق جان را دوست مىدارند و ما جانانه را
* *
اى ياد تو غايب ز زبان و دل مانى * هرگز تو كنى يادِ من سوختهيانى
مانديم چو بلبل بخزان اى گل صدبرگ * دور از رخ تو برگ نداريم و نوانى
روز آيد و شب بگذرد و جمله شب و روز * نزديك من از همنفسان غير صبانى
ترسم كه اگر درد دل خويش بگويم * غمگين شوى و طاقت غم هيچ ترانى
بر ما چه حسد مىبرى اى چرخ كه بسيار * دَى باشد و مَى باشد و نَى باشد و مانى
بسيار بهار آيد و گل بردمد از خاك * رقصند حريفان بسر خاك و شمانى
معذور همى دار كه تقدير چنين بود * ما سعى نموديم بوصل تو قضانى
روزى كه رسد تيغ اجل بر سر ناصر * تن از تو جدا گردد و دل از تو جدانى