مراد ما همه عشقست و مستى و رندى * مريد پير مغانيم تا مراد دهد
ز كعبتين قضا اينقدر نيامد نقش * كه بند ششدر اميد را گشاد دهد
مشو چو سوسن آزاده ده زبان ناصر * زبان سرخ سر سبز را بباد دهد
* *
عشق آمد و پر شد همه بيرون و درونم * در سر همه سودا شد و در دل همه خونم
ديريست كه ديوانهام و عاشق سرمست * امّا به خرابى نه بدينسان كه كنونم
مويى شدم از بس كه بلا بر سرم آمد * من سقف بلا را مگر از موى ستونم
برهم مزن اى باد تو آن زلف نگونسار * تا باز پريشان نشود بخت نگونم
ناصر چو بزنجير سر زلف تو درماند * آوازه در آفاق برآمد ز جنونم
* *
اگرچه غمزهء خونريز تو بلاى منست * سرشك لعل و زر چهره خونبهاى منست
جفا ز حد نبرى تا دعاى بد نكنم * كه آفتاب تو در سايهء دعاى منست
منم كه از تو به صد تيغ برنتابم روى * چه غم ز تير ملامت كه در قفاى منست
مرا كه در نظرم هركسى بجاى تو نيست * بر آستانهء تو هر سگى بجاى منست
چه التفات نمايد بسلطنت ناصر * اگر رود بزبانت كه او گداى منست
* *
من عاشقم كه كعبه نمىدانم از كنشت * پروانه را ز آتش دوزخ بود بهشت
زاهد تو در حمايت كردار خويش باش * نشنيدهام كه گل درود هركه خار كشت
عزت نگاه دار كه يك رنگ وحدتيم * در كثرتست اينهمه تلوين خوب و زشت
خاك مرا برندى و مستى سرشتهاند * بر دستش آفرين كه مرا اينچنين سرشت
ناصر بهشت نسيه نيرزد بنيم جو * آدم كه نقد داشت بيك گندمش بهشت
* *
گر قاعدهء چشم خوشت شيوهء نازست * مسكين دل سودازده را جاى نيازست