* *
ما را هوس صحبت جانپرور يارست * ورنه غرض از باده نه مستى نه خمارست
آتش نفسان قيمت ميخانه شناسند * افسردهدلان را بخرابات چه كارست
در مدرسه كس را نرسد دعوى توحيد * منزلگه مردان موحّد سَرِ دارست
تسبيح چه كار آيد و سجاده چه باشد * بر مركب بىطاقت روح اين همه بارست
ناصر اگر از هجر بنالد عجبى نيست * مهجور ز يارست و پريشان ز ديارست
* *
در ازل قبلهء جانم خم ابروى تو بود * روى تو سوى دل و روى دلم سوى تو بود
ملك از نسبت آن « 1 » سجده بر آدم مىكرد * كه گل قالبش از خاك سر كوى تو بود
صبح فطرت كه جهان روشنى مهر نداشت * عالم عشق منوّر ز مَهِ روى تو بود
دل كه در چاه زنخدان تو از ره مىرفت * عاقبت حبل متينش خم گيسوى تو بود
بسر تربت ناصر اگر آيى روزى * بدعا ياد كن او را كه دعاگوى تو بود
* *
چنان پر شد دل از دلبر كه دل در بر نمىگنجد * وگر گنجد دلم در بر در او دلبر نمىگنجد
تو اى صوفىّ رو به فن بپاى خم چه مىگردى * كه زير پاى پيلانست و شير نر نمىگنجد
اگر پروانهء عشقى در آتش بال و پر مىسوز * كه آنجا حضرت شمعست ، بال و پر نمىگنجد
ترا زحمت شد اى زاهد كه بشكستى سبوى ما * كه من زآن باده سرمستم كه در ساغر نمىگنجد
اگر بر كعبهء وصلش طوافى من كنى ناصر * گذر از نفس خود كاين سگ به مسجد درنمىگنجد
* *
چو گل بوقت سحر گنج زر بباد دهد * خبر ز ملك سليمان و كيقباد دهد
مرا كه ظلم فراوان كشيدهام ز خمار * به غير بادهء نوشينروان كه داد دهد
هامش
( 1 ) - همچنين است در اصل . گويا « از نسبت آن » بمعنى « از باب آن ، از بابت آن » به كار رفته باشد .