* *
شب دراز بتاريكى ار نشينم به * كه از چراغ لئيمان به من رسد تابش
جگر ز آتش حرمان كباب اولىتر * كه از سقايهء دونان كنند سيرابش
* *
كسى كه باتو نكويى كند چو بتوانى * در استمالت او كوش و در مراعاتش
وگر بدى كند او را بروزگار سپار * كه روزگار دهد بهر تو مكافاتش
* *
هركرا در جهان همى بينى * گر گدايى و گر شهنشاهى است
طالب لقمهييست ، وز پى آن * در تَكِ چاه يا سَرِ چاهيست
مقصد خلق جمله يكچيزست * ليك هريك فتاده در راهيست
اهل عالم بنان چو محتاجند * پس بنزديك هركه آگاهيست
شاه را بر گدا چه ناز رسد * چون گدا شاه نيز نان خواهيست
* *
بگذشت سالها كه درين درج زر نگار * نه يكشبه فزود و نه زو يك گهر بكاست
گر شد نهان به زير پر زاغ تيره شب * باز سپيد روز مپندار در فناست
جايى اگر ز غيبت او تيره شد جهان * جاى دگر ز پرتوش آفاق پرضياست
وَر دى به زير خرقه فرو رفت زاهدى * اين مىپرست اوست كه امروز در قباست
هردم سر از دريچهء ديگر برون كند * گه آب و گاه آتش و گه خاك و گه هواست