گفت رضوان حور را برخيز و استقبال كن * خيمه بر صحراى جنت مىزند ابن يمين
از اشعار اوست :
اهل خرد كه دُنيى فانى طلب كنند * جز بر سهچيز نيست در آن حالشان نظر
يا بر كمال مكنت يا اكتساب جاه * يا بر حصول عزّت اين دهر خيرهسر
خواهى كه دسترس بودت بر مراد دل * بشنو به گوش جان ز من اين پند معتبر
گر آرزوى عزّت جاويد بايدت * بركن دل از جهان كه حياتيست مختصر
ور بهر سيم و زر پى دنيا همى روى * بارى بكوش تا بودت عقل راهبر
پايت مگر بگنج قناعت فرو رود * تا در كَفَت چو خاك شود بىعيار زر
ور ميل خاطرت سوى آسايش دلست * پس جان خود مكن هدف ناوَكِ خطر
زحمت مَكَش كه روزىِ خلقان مُقدَّرست * آن را بجهد مىنتوان كرد بيشتر
* *
چون جامهء چرمين شمرم صحبت نادان * زيراكه گران باشد و تن گرم ندارد
از صحبت نادان بترت نيز بگويم * خويشى كه توانگر شد و آزرم ندارد
زين هردو بتردان تو شهى را كه در اقليم * با خنجر خونريز دلِ نرم ندارد
زين هرسه بتر نيز بگويم كه چه باشد * پيرى كه جوانى كند و شرم ندارد
* *
مرا تاى نانى كه درخور بود * بدست آورم از رَهِ دِهَقَنَت
چو دو نان نخواهم نمودن دگر * براى دو نان پيش كس مسكنت
من و كُنج آزادگى بعد ازين * زهى پادشاهى زهى سلطنت
* *
استاد كارخانهء فطرت به هيچ وقت * از بهركس بنقش وفا ديبهى نبافت
چون رستم زمانه بدستان گشاد دست * اسفنديار روى تن از وى امان نيافت
افتاد در كشاكش ايام چون كمان * آنك او بتير فكرت خود موى مىشكافت