يكى گَنْده پيرى سيهروى ديد * مُلَوَّث بصدگونه عيب و عَوار
به خون اندرون غرقه يك دست او * دگر دست كرده به حَنّا نگار
مَسيحش بپرسيد كاين دست چيست * بگو با من اى قَحبهء خاكسار !
چنين گفت كاين لحظه يك شوى را * بدين دست كُشتم بزارىّ زار
دگر دست حَنّا از آن بستهام * كه شويى دگر شد مرا خواستگار
چو بردارم اين را بقهر از ميان * بلطف آن دگر گيردم در كنار
شگفت آنكه با اين همه شوهران * هنوزم بكارت بود برقرار . . .
گروهى كه كردند رغبت به من * ازيشان نديدم يكى مردِ كار
كسانى كه بودند مردانِ مرد * نگشتند گِرد من از ننگ و عار
چو حالم چنينست با شوهران * اگر بكر باشم شگفتى مدار
تو نيز اى برادر همين قصه را * همى دار ز ابن يمين يادگار
ز مردى اگر هيچ دارى نصيب * بدين قحبه رغبت مكن زينهار
* *
مرا نام اگر نيك و گر بد بود * چو رفتم از آنم چه فخر و چه عار
كسى را بود فخر و عار ار بُوَد * كه ماند ز من در جهان يادگار
پس از من اگر هرچه باشد رواست * چو من دامن افشآندم زين غبار
* *
سود دنيا و دين اگر خواهى * مايهء هردوشان نكوكاريست
راحت بندگان حق جستن * عين تقوى و زهد و دينداريست
گر دَرِ خُلد را كليدى هست * بيش بخشيدن و كم آزاريست
* *
هر نكته كه از گفتن آن بيم گزندست * از دشمن و از دوست نگه دار چو جانش
هرگاه كه خواهى بتوان گفت و چو گفتى * هروقت كه خواهى نتوان كرد نهانش