پيش از ورودش سلطان ابو سعيد ( در همان سال 736 ) درگذشته و دور كوتاه ايلخانى ارپاخان و ادامهء موقت وزارت غياث الدين محمد بود ليكن چنان كه مىدانيم چيزى نگذشت كه ارپاوگان و غياث الدين محمد هردو بدست مخالفان بقتل رسيدند و خواجو كه « سلطانيهء » بىسلطان را لايق اقامت نمىدانست از اقامت در آن شهر منصرف شد « 1 » و راه اصفهان در پيش گرفت « 2 » و پس از چندى اقامت از آنجا بكرمان و فارس در پناه خاندان اينجو ، كه در گيرودار تحكيم وضع خود در آن سامان بودند ، رفت و على الخصوص در دور سلطنت شاه شيخ ابو اسحق در ظلّ عنايت او برفاه گذرانيد ، درحالىكه رقيب او امير مبارز الدّين را نيز مدح مىگفت ، و بر همين منوال زيست تا بدرود حيات گفت .
هامش
- از صفحهء پيش
*ز خانه هيچ نخيزد ، سفر گزين خواجو * كه شمع دل بنشاند آنكه در سفر بنشست*ميل خواجو همه خود سوى عراقست مگر * صبر ايوب خلاصى دهد از كرمانش*چون فلك از راه حجازم براند * دور مخالف بعراقم رساند
بود مرا همچو نسيم بهار * هرزه روى در شب و شبگير كار
گه ز عجم سوى عرب تاختن * گه بعرب ساز عجم ساختن*خواجو كنار دجلهء بغداد جنتست * ليكن ميان خطهء تبريز خوشترست*من كه در مصر چو يعقوب عزيزم دارند * چه نشينم ؟ ز پى يوسف كنعان بروم( 1 ) -از آن خواجو ازين منزل سفر كرد * كه سلطانيه بىسلطان نخواهد( 2 ) -خيز خواجو كه درين گوشه نوا نتوان يافت * بسپاهان رو اگر ز آنكه نوا مىطلبى