بدانديشان كه بعد از وى بماندند * پس از گُل خار و بعد از باده دُردند
بپردازد ازيشان نيز ايّام * نه صاحب رفت و ايشان جان ببردند
دريغا صاحِبِ ديوان دريغا * دريغا آصِفِ دَوران دريغا
چو آدم صورتى باشد هيولى * به صورت چون گرايد اهلِ معنى
نصيحت بشنو اى مرد خردمند * مكن پيوند با دنيى چو عيسى
به خاك صاحبِ ديوان نظر كن * كه او را شد مُيَسَّر ملك دُنيى
ز نورش نور حكمت گشت لايح * چنانك از وادىِ ايْمَن تَجَلّى
ز علم و حلم و لطف و ذوق بخشيد * نصيبى وافرش ايزد تَعالى
بجاى لفظ آب زندگانى * ز كلكش مىچكيدى وقت انْشى
اجل بربود ناگاه از ميانش * كفن پيراهنش شد گور مأوى
عروسان دست خود در نيل بستند * درين ماتم بجاى برگِ حَنّى
دريغا صاحِبِ ديوان دريغا * دريغا آصِفِ دَوران دريغا
زمين در ماتمست و آسمان هم * بموت شمس دين دستور اعظم
جهان يكبارگى تاريك شد ، چون * فرو شد آفتاب ملكِ عالَم
كرا زيبد كه بنويسند صاحب * كه گيرد جاىِ مخدومِ مُعَظّم
نتابد نور خورشيد از چراغى * نيايد بخششِ دريا ز شبنم
به گل بلبل همى گويد سحرگاه * زمانِ خوشدلى شُد ، لا تَبَسّم
دريغا خواجه كز تدبير او بود * اساسِ مُلك و دين مَعْمُور و محكم
زهى بىرحم تيغِ آهنين دل * كه زد زخمى بر آن رُوحِ مُجَسّم
دوات و كلك خصم تيغ گشتند * همى گويند گريان هر دو با هم
دريغا صاحِبِ ديوان دريغا * دريغا آصِفِ دَوران دريغا
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 44
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٤٤