مَشّاطهء منطق تو كرده * آرايش دختران معقول
وى از پى طعن دين نشانده * بر رُمحِ جَدَل سنان معقول
وى ناخن بحث تو ز شبهه * رنگين شده بر بنان معقول
رَو چهرهء نازك شريعت * مخراش بناخنان معقول
پنداشتهاى كه از حقيقت * مغزيست در استخوان معقول
بر سفرهء حكمت آزمودند * بس بىنمكست نان معقول
تير نظرت ز كورى دل * كژ مىرود از كمان معقول
سر بر نكنى بعالم قدس * از پايهء نردبان معقول
با حبل متين دين چرايى * پابستهء ريسمان معقول
زردشت نهاى چرا شدستند * خلقى ز تو زَند خوان معقول
شرح سخن محمّدى كن * تا چند كنى بيان معقول
بر شَه رَهِ شرع مصطفى رو * نه در پى رهزنان معقول
كز منهج حق برون فتادست * آمد شدِ رهروان معقول
بانگ جَرَس ضلالت آيد * پيوسته ز كاروان معقول
گوش دل خويشتن نگهدار * از بو على آن زبان معقول
نقدى دغلى بزر مطّلاست * در كيسهء زرگران معقول
در خانهء دين نخواهى آمد * اى مانده بر آستان معقول
بىفرّ هماى شرع ماندى * چون جغد در آشيان معقول
چون بازِ سپيد نَقل ديدى * بگذار قراطُغان معقول
اينجا كه منم بهار شرعست * و آنجا كه توى خزان معقول
در معجزه منكرى كه كردى * شاگردى ساحران معقول
سودى نكنى ز دين تصوّر * اين بس نبود زيان معقول
روشن دل چون چراغت ايدوست * تاريك شد از دخان معقول
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٢٣٤