داده است . تو و او دو جزء يك تركيب هستيد . اينست كه فقر ، همچنانكه كهنه است .
همواره تازه است . زيرا جلوهگاه فقر ، آدمىست و در اوست كه فقر نمود مىيابد ؛ و او پيوسته و گوناگون و هميشه نوچهره است . به گمانم تالستوى بزرگ عبارتى در اين مضمون دارد كه : « فقر ، به تعداد مردم فقير ، شكلهاى گوناگون دارد . » همچنين است . فقر ، اگرچه زمينهاى واحد به رنگ خاكسترى و كبود دارد ؛ اما جلوههاى آن در رنگها و رويههاى گوناگون پنهان و پوشيده است و گهگاه رخ مىنمايد . يكى از چهرههاى فقر نيز رنگ خون دارد .
امروز دو زن آذربايجانى در زاهدان دست به گدايى گشودند . بلند بالا ، سياه چشم و پوشيده در چادر . اينان گدا نبودند . گدايى را همچون يك كار ، پيشهاى تحميلى آغاز كردند . ايشان از آنسوى سرزمين مايند . آذرى هستند . در پى مردان خود به زاهدان آمدهاند . از آن سوى به اين سوى . راهى دراز و پرفراز و نشيب . بيشتر پرنشيب و پرخم و چم . از كوه تا كوير . از سر پنجهء قفقاز تا آستانهء نور . آستانهء خورشيد . تا به خراسان .
بريده جنگل و مه را . بريده خاك را . باد را . گناباد را . خستگى راه اما با ايشان نيز خستگى جان هست .
بىخبرى مديد از شوى بر آنشان داشته بود كه راهى شوند . راهى شده بودهاند . اما مردانشان نبودند . پندار اينكه مردهاند . اما نمرده بودند . چنين مپندار تو . چنين مپندار .
در شركتى به كار بودهاند . از همان شركتها كه نام بردم پيش از اين . راهسازى و ساختمان .
شركت ورمىشكند و مزد كارگرهاى خود را نمىپردازد . زيرا از ديدگاه شركت تنها يك شرط و يك هدف در پيش است ، سود . سود به نيروى بازوى مردان . چه آذرى و چه گيلك .
چه گيلك و چه بلوچ . سودى كه درنيافت از هدف دور افتاده است . پس از وسيله نيز دور مىافتد . [ بازوى كار در نظرگاه شركت چيزى جز وسيله نيست ! ] پس آغاز آوارگى .
آوارگى غريبان . از آن ميان دو مرد آذرى آواره مىشوند . روسوى خانه ندارند . پس آغوش نارضاى خويش به جزيره مىگشايند . به « دبى » . كوله بر پشت و پاى در راه . مگر كه كهنه خودروى برسد . مگر كه مهرى در دل راننده مانده باشد . مگر كه شانس !
زنها آمدهاند . پرسانپرسان آمدهاند . نگران آمدهاند . شوى نيست . ردش هست .
ردشان هست . بيخ جرز مسافرخانهء پيرمرد سپاهانى ، پاى در ، نگاهشان هست . من مىبينم . سرگردان و بىاميد در خيابان بر فراز شانههاى گذرندگان مىپلكد . خود نيستند .
گم شدهاند . جاى مردان خالى ، كيسه خود خالىتر ، اى درماندگى با تو چه بايد كرد ؟
خرج راه به پايان رسيده اما راه همچنان در پيش است . از خاك تا جنگل . از آفتاب تا مه . از
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 626
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٦٢٦