تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
« جاتون راحت هس ؟ » بلور خانم برايم يك پاكت بزرگ تخمه ژاپونى آورده است . مادرم ، كوكو سيب‌زمينى آورده است . خاله رعنا يك اسكناس پنج تومانى تا مىكند و مىگذارد كف دستم . به ياد غلام مىافتم . انگار صدايش را مىشنوم . حرف زدنش تملق‌آميز است . « . . . بهش ميگم آخه سركار سرگروبان چه خيال كردى ؟ . . . من اونقد پول ندارم سركار سر گروبان . . . تازه اگه بتونم با قرض و قوله كردن برا خودم واكس بخرم كلى هنر كردم . » صداى خاله رعنا ، ذهنم را از غلام مىگيرد : « قابلى نداره پسرم . . . » و مشتم را مىبندد و مىفشارد : « . . . روم سياه خاله . . . وسعم بيشتر نميرسه . » پاسبان مراقب بالاى سرمان است . سيگار دود مىكند و به حرفهامان گوش مىدهد . مادرم سراغ رحيم خركچى را مىگيرد . بهش مىگويم : « تو بند چهاره . . . نمىبينمش . » بلور خانم مىگويد كه ابراهيم را با چاقو زده‌اند . « تو بيمارستان دولتى خوابيده . الان سه روزه . ميگن بازو و سينه‌ش‌رو با چاقو جر دادن . » مىگويد : « . . . خدا بهش رحم كرده . اندازه يه گاو كه سرشو ببرن خون ازش رفته . » مادرم يكريز حرف مىزند . از همه‌كس و همه‌جا . خاله رعنا از خورد و خوراك و خوابم مىپرسد . مادرم مىگويد كه روزها را تو زندان چطور مىگذرانم و با چه كسانى آشنا شده‌ام . . . » « 1 »

محمود دولت‌آبادى

« ديدار بلوچ : مرا با فقر ديدارى كهنه بوده است . كهنه ، به همان كهنگى ديدار مادرم . به همان كهنگى خطوط چهره و چينهاى ژرف پشت ابروان پدرم . به ژرفاى آن نگاه پير و روشن . با اين همه ، ديدار سيماى مادر و پدر ، حالتهاى گوناگون آن هرگز براى انسان كهنه و خسته كننده و تكرار نمىشوند . شايد كهنه بشوند . اما تو نمىتوانى چشم از روى مادرت و فقر بردارى . تو از اويى و او تو را به جهان
هامش
( 1 ) . احمد محمود ، همسايه‌ها ، چاپ امير كبير ، از ص ؟ 177 تا 180 و 375 تا 377 .