« جاتون راحت هس ؟ »
بلور خانم برايم يك پاكت بزرگ تخمه ژاپونى آورده است . مادرم ، كوكو سيبزمينى آورده است . خاله رعنا يك اسكناس پنج تومانى تا مىكند و مىگذارد كف دستم . به ياد غلام مىافتم . انگار صدايش را مىشنوم . حرف زدنش تملقآميز است .
« . . . بهش ميگم آخه سركار سرگروبان چه خيال كردى ؟ . . . من اونقد پول ندارم سركار سر گروبان . . . تازه اگه بتونم با قرض و قوله كردن برا خودم واكس بخرم كلى هنر كردم . »
صداى خاله رعنا ، ذهنم را از غلام مىگيرد :
« قابلى نداره پسرم . . . »
و مشتم را مىبندد و مىفشارد :
« . . . روم سياه خاله . . . وسعم بيشتر نميرسه . »
پاسبان مراقب بالاى سرمان است . سيگار دود مىكند و به حرفهامان گوش مىدهد .
مادرم سراغ رحيم خركچى را مىگيرد . بهش مىگويم :
« تو بند چهاره . . . نمىبينمش . »
بلور خانم مىگويد كه ابراهيم را با چاقو زدهاند .
« تو بيمارستان دولتى خوابيده . الان سه روزه . ميگن بازو و سينهشرو با چاقو جر دادن . »
مىگويد :
« . . . خدا بهش رحم كرده . اندازه يه گاو كه سرشو ببرن خون ازش رفته . »
مادرم يكريز حرف مىزند . از همهكس و همهجا . خاله رعنا از خورد و خوراك و خوابم مىپرسد . مادرم مىگويد كه روزها را تو زندان چطور مىگذرانم و با چه كسانى آشنا شدهام . . . » « 1 »
محمود دولتآبادى
« ديدار بلوچ : مرا با فقر ديدارى كهنه بوده است . كهنه ، به همان كهنگى ديدار مادرم . به همان كهنگى خطوط چهره و چينهاى ژرف پشت ابروان پدرم . به ژرفاى آن نگاه پير و روشن . با اين همه ، ديدار سيماى مادر و پدر ، حالتهاى گوناگون آن هرگز براى انسان كهنه و خسته كننده و تكرار نمىشوند . شايد كهنه بشوند . اما تو نمىتوانى چشم از روى مادرت و فقر بردارى . تو از اويى و او تو را به جهان
هامش
( 1 ) . احمد محمود ، همسايهها ، چاپ امير كبير ، از ص ؟ 177 تا 180 و 375 تا 377 .