مىشود اعلاميههاى رنگ به رنگ . از رو نردهها جست مىزنم پائين . جماعت هجوم بردهاند بهطرف خيابانها . از خيابان پهن شمال ميدان ، گروهى پاسبان ، باتون به دست ، به دو مىآيند . ميدان دارد خالى مىشود ، انگار غافلگير شدهام . . . »
« تو دادگاه بدوى به سه سال محكوم شدهام . سه سال ! . . . عمر يك آدميزاد است . تا حالا همهاش دو ماه و نوزده روزش گذشته است .
صندوق ناصر ابدى شده است كتابخانهام . خودش مىگويد « ضف دونى » « 1 » .
هيچ كس جرأت وارسى كردن صندوقش را ندارد . گردش چشمش ، زهره را آب مىكند .
به گمانم بو برده است كه پاسبان سيه چرده برايم كتاب مىآورد . هوس كرده است كه درس بخواند . بهش مىگويم :
« تو كه تا ابد بايد تو زندون باشى ديگه درس خوندن . . . »
حرفم را مىبرد و مىگويد :
« دنيارو چى ديدى جوون ؟ . . . يه وخ عفوى ، تعليقى . . . و تازه تو زندون سواد بيشتر به درد آدم ميخوره . ديگه نميخواد واسهء دو كلوم خط ، منت هر كون نشستهاى رو بكشى . »
قبول مىكنم كه درسش بدهم .
« باشه ناصر . . . ولى بايد قول بدى كه رحيم خركچىرو هرطور شده به يارى بند سه . »
« آى به چشم . »
از اتاق چهارم رفتهام تو اتاق ناصر ابدى . همخوراك شدهايم . قاضى و بويه هم هستند .
« جوون اگه بخواى خوراك زندونو بخورى ، دو روزه سقط ميشى . »
« پس چيكار بايد كرد ؟ »
« كارى كه ما مىكنيم . پول ميذاريم روهم ، از ناپلئون چيز مىخريم و خوراك زندونو رونق ميديم . »
ناپلئون ، ابدى است . بقال بند سوم است . با چند قلم خواربار . كاغذ و پاكت و تمبر هم دارد . اگر دهانت قرص باشد ، گاهى شيره و ترياك هم بههم مىرسد .
با ناصر ابدى و قاضى و بويه ، همخوراك شدهام . من ظرفها را مىشويم ، بويه لباسها را . قاضى خوراك مىپزد . ناصر ابدى مثل يك دسته گل مىآيد و مىنشيند سر سفره .
اصلا عادت ندارد كه به سياه و سفيد دست بزند .
هامش
( 1 ) . ضفدونى - ضبط دانى - اصطلاحا در شيرهكشخانهها ، به مخفىگاهى مىگويند كه نگارى ، شيره و ساير اسباب و آلات شيرهكشى را پنهان مىكنند .