بهجاى آن شبيم بر فراز سنگى باز * نشستهام من و از وضع روزگار پكر
شعاع كم اثر آفتاب افسرده * گياهها همگى خشك و زرد و پژمرده
تمام مرغان سر زير بالها برده * بساط حسن طبيعت همه بههم خورده
بهسان بيرق غم سرو آيدم به نظر * بهجاى آنكه نشينند مرغهاى قشنگ
به روى شاخهء گل ، خفتهاند بر سر سنگ * تمام درهء دربند زعفرانى رنگ
ز قال و قيل بسى زاغهاى زشت آهنگ * شده است بيشه پر از بانگ غلغل منكر
نحيف و خشك شده سبزههاى نورسته * كلاغ روى درختان خشك بنشسته
ز هر درخت بسى شاخه باد بشكسته * صفا ز خطهء ييلاق رخت بربسته
ز كوهپايه همى خرمى نموده سفر * بهار هرچه نشاطآور و خوش و زيباست
به عكس ، پاييز افسرده است و غم افزاست * همين كتيبهاى از بيوفايى دنياست
از اين معامله ناپايداريش پيداست * كه هرچه سازد اول ، كند خراب آخر . . .
احتياج :
در ميان اشعار سراپا يأس و بدبينى عشقى قطعهء « احتياج » بسيار زيبا افتاده است :
هر گناهى كادمى عمدا به عالم مىكند * احتياج است آنكه اسبابش فراهم مىكند
. . . از اداره رانده مرد بخت برگرديدهاى * طاق خانه از فشار برف و گل خوابيدهاى
زن در آن از هول جان خود جنين زاييدهاى