پرستارى ندارم بر سر بالين بيمارى * مگر آهم از اين پهلو به آن پهلو بگرداند
حكيم شفاعى اصفهانى
سهل مشمر همت پيران با تدبير را * كز كمال بال و پر پرواز باشد تير را
ريشهء نخل كهنسال از جوان افزونتر است * بيشتر دلبستگى باشد به دنيا پير را
صائب
بعضى از شاعران اين دوره ، براى نشان دادن انديشهء خود از امثال سائره دوران خود استفاده كردهاند :
دوشينه به كوى مىفروشان * پيمانه مى به زر خريدم
اكنون ز خمار سر گرانم * « زر دادم و دردسر خريدم »
جلال الدين اكبر پادشاه
تا منزل آدمى سراى دنياست * كارش همه جرم و كار « حق » لطف و عطاست
خوش باش كه آن سرا چنين خواهد بود * « سالى كه نكوست از بهارش پيداست
بهاء الدين محمد آملى
گرچه محتاجيم ، چشم اغنيا بر دست ماست * هركجا ديديم آب از جو ، به دريا مىرود
* * *
. . . ما ز آغاز و ز انجام جهان بيخبريم * اول و آخر اين كهنه كتاب افتادست
روزگار اندر كمين بخت ماست * دزد دايم در پى خوابيده است
كليم كاشانى
مرا كيفيتى زان چشم كافيست * رياضتكش به بادامى بسازد
طالب آملى
در ره عشق صلاح از من رسوا مطلب * كافر عشق چه داند كه مسلمانى چيست ؟
امانى
سر برون آورد عكس از روزن آيينه گفت * فيض صحبت مىتواند سنگ را آدم كند
واعظ قزوينى
بعد از اين در عوض اشك ، دل آيد بيرون * آب چون كم شود از چشمه گل آيد بيرون
قاسم خان جوينى
شبهاى هجر را گذرانديم و زندهايم * ما را به سختجانى خود اين گمان نبود
شكيبى
تو اى كبوتر باغ حرم چه مىدانى * تپيدن دل مرغان رشته برپا را
فيضى فياضى