شكوه و همت آن مردمان پيشينه * به علم و دانش بودى نه سيم دادن ولوت « 1 »
كنون سياست مشتى خسيس گرسنه هست * به ابلهّى و دستان و بند باد بروت « 2 »
ديوان سنايى
در مذمت بخل و ناجوانمردى گويد :
چه ممسكى ، كه ز جود تو قطرهيى نچكد * اگر در آب ، كسى جامهء تو بر تابد
به مجلسى كه تو باشى ز بخل نگذارى * كه رادمردى از آن صدر نيكويى يابد
به ابر برشده مانى ، بلند و بىباران * كدام « زاير » و شاعر سوى تو بشتابد ؟
كه خود نبارى و بر هيچ خلق نگذارى * مر آفتاب فلك را كه بر كسى تابد
ديوان سنايى
و در انتقاد از روش نياپرستان و روحانيان و قضات رياكار و حيلهگر گويد :
. . . از هنر خويش گشا ، سينه را * مايه مكن نسبت ديرينه را
زنده به مرده مشو اى ناتمام * زنده تو كن مردهء خود را به نام
زنده كن مرده ، مسيحا فرست « 3 » * وانكه دم از مرده برآرد خر است
از پدر مرده ملاف اى جوان * گر نه سگى چون خوشى از استخوان
سبق ادب كز پى خود بينى است * مطلع ديباچهء بىدينى است
علم تو نورست سياهش مكن * شمع سيه خانهء جاهش مكن
. . . چند توان ساغر پنهان زدن * پس نفس از رخصت « 4 » قرآن زدن
شمع ، شب افروزى كاشانه راست * نز پى آتش زدن خانه راست
خامه مزن سوختن عامه را * آلت تزوير مكن خامه « 5 » را
عالم يزدان بود از حيله دور * هيچكسى سايه نبيند ز نور
قاضى بىعلم نيرزد پشيز * كاو نه عمل دارد و نه علم نيز
حيلهگرانى كه مظالم كنند * شرع نبى سخرهء ظالم كنند « 6 »
مطلع الانوار
هامش
( 1 ) . انواع خوراكى
( 2 ) . موهاى سبيل
( 3 ) . فر : مقام و منزلت .
( 4 ) . اجازه
( 5 ) . قلم .
( 6 ) . مطلع الانوار ، ص 96 به بعد .