از گفتهء مولانا مدهوش شدم صائب * اين ساغر روحانى صهباى « 1 » دگر دارد
و در مورد خواجه حافظ چنين داورى و اظهار دلبستگى مىكند :
ز بلبلان خوش الحان اين چمن صائب * مريد زمزمه حافظ خوش الحان باش
از ابيات زير پيداست كه صائب با شعراى دوران خود روابطى دوستانه داشته است :
خوش آن گروه كه مست بيان يكديگرند * ز جوش فكر ، مى ارغوان يكديگرند
نمىزنند به سنگ شكست ، گوهر هم * بسى رواج متاع دكان يكديگرند
زنند بر سر هم گل ز مصرع رنگين * ز فكر تازه ، گل بوستان يكديگرند
به غير صائب و معصوم نكتهسنج و كليم * دگر كه ز اهل سخن مهربان يكديگرند
* * *
خوشا كسى كه چو صائب ز صاحبان سخن * تتبع سخن ميرزا جلال كند
نصرآبادى كه از تذكرهنويسان معاصر اوست ، در بيان احوال صائب مىنويسد : « از كمال علوّ فطرت و نهايت شهرت ، محتاج به تعريف نيست ، انوار خورشيد فصاحتش چون خرد خرده بين عالمگير و مكارم اخلاقش چون معانى رنگين دلپذير . . . »
در سفر عتبات به صائب خبر دادند كه حاكم بغداد مردم را از لعن يزيد ممنوع كرده ، صائب كه هرگز هجو كسى نگفته بود ، از اين فرمان بى مورد برآشفت و گفت :
حاكم بغداد حكمى كرد و مىبايد شنيد * تا كه او باشد نبايد كرد لعنت بر يزيد
در پايان اين مقال نمونهاى از نثر انتقادى صائب را نيز مىآوريم :
زبان شكستهترم از قلم ، نمىدانم * كه شرح آن به كدامين زبان كنم تقرير ؟
« غرض از تحرير اين پريشان رقم آنكه در اواخر ماه رمضان ، فرمانى از جانب سلطان صاحبقران مشتمل بر منع شراب و آزار مىخوارگان رسيد . رندان بادهنوش كه آمادهء اين شده بودند كه به اشارهء آبروى هلال عيد به دست سبو بيعت تازه كنند و با سبزخطان ته گلگون شيشه و پياله دست در گردن كرده چهرهء زعفرانى ، ارغوانى سازند ، از اثر استماع اين خبر انگشت تأسف به دندان گزيدن گرفتند و به آب ديده ، دست از دامن دختر زر فروشستند . هلال عيد كه ناخن به دل ارباب طرب مىزد در نظرها به عينه شكل ناخنه به همرسانيد ، بزرگان خم و خردان پياله كه از مى در جوش و از نشاط در خروش بودند ، همگى شكسته خاطر شدند و از اشك عقيق رنگ چهره خاك را لعلگون ساختند ؛ پياله از دست رفت و صراحى از پاى درآمد . . . شمع را كه مجلس افروز بزم رندان بود از مشاهده اين حالت جانكاه دود از نهاد برآمد و جهان روشن در نظر ، تاريك شد . . . كمانچه كه
هامش
( 1 ) . شراب