جملهء « وفات وحشى مسكين » به حساب جمل ، 991 مىشود .
على ابراهيم ، در كتاب صحف ابراهيم كه در سال 1205 به پايان رسيده مىنويسد :
« مولانا وحشى ايام را به شرب مدام مىگذرانيد و جام عيش و طرب از دست ساقيان نوشلب مىكشيد و هرشب به منزلى و هرروز در محفلى با جمعى از اهل مشرب ، شب را به روز و روز به شب مىرسانيد ؛ به غايتى كه سه شبانهروز ميل به غذا نفرموده ، تجرع مىنمود ، بنابر آن نوبتى قى بر وى مستولى گشته و به نوعى مزاج تغيير يافته كه اصلا تدبير و مداوا مفيد نمىگرديد ، هم در آن حال در سنهء 991 طاير روحش از قفس بدن وارهيد .
امير حيدر معمايى ، در تاريخ فوتش قطعهاى گفته كه بيت آخر آن اين است :
گفتيم : دور شد ز سخن ناظم سخن * گفتند اهل نظم « نظامى ز پا فتاد »
ملا قطب به مناسبت تاريخ فوت او اين قطعه را گفته است :
وحشى آن دستانسراى معنوى * گشته خاموش و بههم پيوسته لب
. . . سال تاريخش چو جستم از خرد * در جواب من گشود آهسته لب
دست بر سر اى دريغا گفت و گفت * « بلبل گلزار معنى بسته لب »
مصرع « بلبل گلزار معنى بسته لب » چنان كه آقاى احمد گلچين معانى در حواشى تذكره ميخانه اشاره كردهاند ، 991 مىشود .
بعضى مىگويند كه در اثر عاشقپيشگى به دست محبوب خود به قتل رسيده و در حالت احتضار ، غزلى گفته كه چند شعرش اين است :
ز شبهاى دگر دارم تب غم بيشتر امشب * وصيت مىكنم : باشيد از من باخبر امشب
مگر از من نشان مرگ ظاهر شد كه مىبينم * رفيقان را نهانى آستين بر چشم تر امشب
مباشيد اى رفيقان ، امشب ديگر ز من غافل * كه از بزم شما خواهيم بردن دردسر امشب
مكن دورى ، خدا را ، از سر بالينم اى همدم * كه من خود را نمىيابم چو شبهاى دگر امشب
وحشى بافقى برادرى داشته كه قبل از وى درگذشته است و وحشى در تركيببندى كه در مرثيه او سروده به تخلص او كه « مرادى » بوده ، اشاره كرده است :
ياران رفيق همنفس و يار من كجاست ؟ * مردم ز غم ، برادر غمخوار من كجاست ؟
دل زار شد ز نوحهء من نامراد را * اى همدمان ، مراد دل زار من كجاست ؟
گوهرشناس و جوهرى نظم و نثر كو ؟ * جوهر فزاى گوهر اشعار من كجاست ؟
يارى نماند و كار من از دست مىرود * آن يار را كه بود غم كار من كجاست ؟
در خاك رفت گنج مرادى كه داشتيم * ما را نماند خاطر شادى كه داشتيم