نداشت ، سزاوار بود به آب زر نگاشته شده ، مايه مباهات وى قرار گيرد ، زيرا در تاريخ ادبى ايران ، يگانه و بيمانند است ، زيراكه بهجاى چاپلوسى و جبههسائى ، بدينلهجه و زبان با پادشاه وقت سخن گويد :
به نوبتند ملوك اندر اين سپنجسراى * كنون كه نوبت تست اى مَلِك به عدلگراى
چه مايه بر سَرِ اين ملك سروران بودند ؟ * چو دور عمر بسر شد درآمدند از پاى
. . . چو دوستى كند ايام اندكاندك بخش * كه روز بازپسين دشمنست جُمله رُباى
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانى * كه ديگرانش به حسرت گذاشتند بهجاى
پارهاى سلاطين غافل را كه قدرت ، مغرورشان كرده است و بهجاى عدل و دهش ، به آزار خلق پرداختهاند ، چنين وصف مىكنند .
درم به جور ستانانِ زر به زينت ده * بناى خانه كنانند و بام قَصر انداى
به عاقبت خبر آمد كه مرد ظالم مرد * به سيمِ سوختگان ، زرنگار كرده سراى
اين مرد ظالم و آن پادشاهى كه به تكاليف كشوربانى قيام نمىكرده چه خصوصياتى داشته است ؟ . « 1 » »
بخور مجلسش از نالههاى دَردآميز * عقيق زيورش از ديدههاى خونپالاى
. . . دو خصلتند نگهبان ملك و ياورِ دين * به گوشِ جانِ تو اندازم ، ايندو گفت خداى
يكى كه گردن زورآوران به قَهر بزن * يكى كه از درِ بيچارگان به لطف درآى
در بوستان خطاب به سلطانى ستمگر مىگويد :
نياسايد اندر ديار تو كس * چو آسايش خويش جوئى و بس
برو پاس درويش محتاج دار * كه شاه از رعيت بود تاجدار
رعيت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت
مكن تا توانى دلِ خلق ريش * وگر مىكُنى ، مىكَنى بيخِ خويش
در ستايش دادگسترى ، عدالت اجتماعى و مردمدوستى مىگويد :
مرا شايد انگشترى بىنگين * نشايد دل خلقى اندوهگين
خُنُك آنكه آسايِشِ مرد و زن * گزيند بر آرايش خويشتن
نكردند رِغبت هنرپروران * به شادى خويش از غم ديگران
همين معنى را در جاى ديگر تكرار مىكند :
هامش
( 1 ) . على دشتى ( در قلمرو سعدى ) .