به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد * زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ
سعدى براى انتباه و بيدارى سلاطين و توده مردم از سرنوشت سلاطين دادگر و فرجام و عاقبت پادشاهان بيدادگر مىگويد :
يكى عاطفت ، سيرت خويش كرد * درم داد و تيمار درويش كرد
بنا كرد و نان داد و لشكر نواخت * شب از بهر درويش شبخانه ساخت
ملازم بدلدارى خاص و عام * ثناگوى حق بامدادان و شام
نيامد در ايام او بردلى * نگويم كه خارى كه برگ گلى
دگر تا كه افزون كند تخت و تاج * بيفزود بر مرد دهقان خراج
طمع كرد در مال بازارگان * بلا ريخت بر جان بيچارگان
نگويم كه بدخواه درويش بود * حقيقت كه او دشمن خويش بود
و در تاييد اين معنى در « صاحبيه » مىگويد :
از من بگوى شاه رعيتنواز را * مِنّت مَنه كه مُلك خود آباد مىكنى
*
ضرورتست كه افراد را سرى باشد * و گرنه مُلك نگيرد به هيچ روى نظام
به شرط آنكه بداند سَرِ اكابر قوم * كه بىوجود رعيّت سريست بىاندام
و در تبليغ زورمندان به دادگسترى مىفرمايد :
هر آنكست كه به آزار خلق فرمايد * عدوى مملكت است او بكشتنش فرماى
نگويمت چو زبان آوران رنگآميز * كه ابر مُشكفشانى و بحر گوهرزاى
نكاهد آنچه نوشته است و عمر نفزايد * پس اين چه فايده گفتن كه تا به حشر به پاى
مزيد رفعت دنيا و آخرت طلبى * به عدل و عفو و كرم كوش و در صلاح افزاى
در جاى ديگر براى بيدارى زمامداران و سلاطين ، از خطر تجمل و افزودنطلبى و لزوم رعايت اعتدال در مصرف بيت المال سخن مىگويد :
شنيدم كه فرماندهى دادگر * قبا داشتى هردو رو آستر
يكى گفتش اى خسرو نيكروز * ز ديباى چينى قبائى بدوز
بگفت اينقدر ستر و آسايشست * وزين بگذرى زيب و آرايشست
نه از بهر آن مىستانم خراج * كه زينت كنم بر خود و تخت و تاج