تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
كُردى خركى به كعبه كُم كرد * در كعبه دويد و اشتلم « 1 » كرد كاين باديه را رهى دراز است * گم گشتن خر زمن چه دراز « 2 » است اين گفت و چو گفت باز پس ديد * خر ديد و چو ديد خر ، بخنديد گفتا خرم از ميانه كم بود * و ايا فتنش ، با اشتلم بود گر اشتلمى نمىزد آن كرد * خر مىشد و بار نيز مىبرد بىشير دلى بسر نيايد * وز گاودلان هنر نيايد پائين طلب خسان چه باشى * دست خوش ناكسان چه باشى گردن چه نهى به هر قضائى * راضى چه شوى به هر جفايى « 2 » چون كوه بلند پشتئى كن * با نرم جهان دُرُشتى كن چون سوسن اگر حرير بافى * دُر دى خورى از زمين صافى خوارى خِلَلِ دَرونى آرد * بيدادِكشى زبونى آرد ميباش چو خوار حَربه بر دوش * تا خَرمن گل كِشى در آغوش نيرو شكن است حيف و بيداد * از حيف بميرد آدمى زار

مدينه فاضله در ادبيات فارسى در جستجوى عدالت اجتماعى

« آبالد برف » پژوهندهء روس با استفاده از تتبعات استاد فقيد پروفسور برتلس ، از جامعهء خيالى يا مدينه فاضله‌يى كه نخست نظامى و سپس جامى از آن سخن گفته‌اند ياد كرده و در مقام مقايسه انديشه‌ى اين‌دو شاعر باهم برآمده است . نظامى گنجوى ضمن سرگذشت اسكندر از مدينه فاضله‌يى كه در آن آزادى و همكارى و تعاون عمومى و تساوى اقتصادى حكومت مىكند سخن مىراند :
. . . چو عاجز بُوَد يار ، يارى كنيم * چو سختى بود ، رستگارى كنيم ور از ما كسى را زيانى رسد * وز آن رخنه ما را نشانى رسد بر آريمش از كيسه خويش كام * سَرِ مايهء خود كنيمش تمام
هامش
( 1 ) . داد و فرياد ( 2 ) . ظلم