گيرد . فى الحقيقه اينهمه كه نسبت به رباعيات حكيم خيام تعشّق مىورزيم ( و حق داريم ) اگر درست بنگرى بينى كه مايهء سخن همه از فردوسى است زيراكه چون رباعيات خيام را خلاصه كنيم و اصل و مغز و معنى كلام او را درآوريم جز اين نيست كه بر كوتاهى عمر افسوس مىخورد و اظهار حيرانى مىكند كه براى چه آمدهايم و كجا مىرويم و بعد از اين حيات ، چه خواهيم شد ، پس گوش بده ببين فردوسى در اين باب چه مىگويد :
جهانا مپرور چو خواهى درود * چو مى بِدرَوى پروريدن چه سود ؟
فلك را ندانم چه دارد گمان * كه ندهد كسى را به جان خود امان
كسى را اگر سالها پرورد * در او جز بهخوبى همى ننگرد
چو ايمن كند مرد را يك زمان * از آن پس بتازد بر او بىگمان
ز تخت اندر آرد نشاند به خاك * ازين كار نه ترس دارد نه باك
به مهرش مدار اى برادر اميد * اگرچه دهد بىكرانت نويد
و نيز فرمايد :
جهان را نمايش چو كردار نيست * به دو دل سپردن سزاوار نيست
و جاى ديگر مىسرايد :
جهان كشتزاريست با رنگ و بو * دِرو ، مرگ و عمر آب و ما كشت اوى
چنان چون درو ، راست همواره كشت * همه مرگ رائيم ما خوب و زشت
بجائيم همواره تازان به راه * بدين دو نُوند سپيد و سياه
چنان كاروانى كزين شهر و بر * بودشان گذر سوى شهر دگر
يكى پيش و ديگر ز پس مانده باز * به نوبت رسيده به منزل فراز
بيا تا نداريم دل را برنج * كه با كس نسازد سراى سپنج
و نيز مىفرمايد :
زمين گر گشاده كند راز خويش * نمايد سرانجام و آغاز خويش
كنارش پر از تاجداران بود * برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش * پر از ماه رخ جيب پيراهنش
نبايد كه يزدان چو خواندت پيش * روان تو شرم آرد از كار خويش
و جاى ديگر فرمايد :
شكاريم يكسر همه پيش مرگ * سر زير تاج و سر زير ترگ
چو آيدش هنگام ، بيرون كنند * وزان پس ندانيم تا چون كنند
خلاصه قوه تنبّه فردوسى از همين شعر او مستفاد مىشود كه مىفرمايد :