و همان شب نطفهء سهراب منعقد شد ، و مقصود از اين پيرايهها اينست كه قضيه با موافقت پدر دختر و با اطلاع عامه و موافق دين و آئين واقع شده باشد تا دامن پاك رستم پهلوان ملى ايران ، به فسقآلود نبوده و سهراب كه يكى از اشخاص محبوب شاهنامه است از مادر ناپاك بوجود نيامده باشد .
كليّة فردوسى مردى است به غايت اخلاقى ، با نظر بلند و قلب رقيق و حسّ لطيف و ذوق سليم و طبع حكيم ، همواره از قضايا تنبّه حاصل مىكند و خواننده را متوجه مىسازد كه كار بد نتيجهء بد مىدهد و راه كج انسان را به مقصد نمىرساند .
مكن بد كه بينى به فرجام بد * ز بد گردد اندر جهان نام بد
نگيرد ترا دست جز نيكوى * گر از مرد دانا سخن بشنوى
هر آنكس كه انديشهء بد كند * به فرجام بد با تن خود كند
اگر نيك باشى بماندت نام * به تخت كئى بر ، بوى شادكام
وگر بد كنى جز بدى نَدرَوى * شبى در جهان شادمان نغنوى
جهان را نبايد سپردن به بد * كه بر بد كنش بىگمان بد رسد
پند و اندرزهايى كه در هر مورد چه از جانب خود چه از قول ديگران راجع به خدا ترسى و دادجويى و عدالتگسترى به سلاطين و بزرگان مىدهد در كتابى مثل شاهنامه كه اساسا سخن را روى با پادشاهان است ، امرى طبيعى است ، و فراوان بودن اين قبيل اشعار هم مايهء تعجب نيست .
چه گفت آن سخنگوى با ترس و هوش ؟ * چو خسرو شدى ، بندگى را بكوش
به يزدان هر آنكس كه شد ناسپاس * به دلش اندر آيد ز هرسو هراس
اگر داد دادن بود كار تو * بيفزايد اى شاه مقدارِ تو
نگر تا نيارى به بيداد دست * نگردانى ايوانِ آباد پست
چنين گفت نوشيروان قباد * كه چون شاه را سر بپيچد ز داد
كند چرخ ، منشور او را سياه * ستاره نخواند ورا نيز شاه
ستم نامهء عزل شاهان بود * چو دودِ دلِ بيگناهان بود
هيچكس بهاندازهء فردوسى معتقد به عقل و دانش نبوده و تشويق به كسب علم و هنر ننموده است . آغاز سخنش به اين مصراع است : به نام خداوند جان و خرد بلافاصله بعد از فراغت از توحيد به ستايش عقل مىپردازد و مىگويد :
خِرَد افسر شهرياران بود * خرد زيور نامداران بود . . .
كَسى كو خرد را ندارد ز پيش * دلش گردد از كردهء خويش ريش