اين طور ناميده شده .
هامش
بگرفت و طبرستان در طاعت آورد ، رسولى به خليفه فرستاد با تحفهها و خدمتها و از وى القاب خواست او اجابت نكرد و گويند ده بار رسول فرستاد ، سود نداشت ، سپس نوشت ، بنده چندين فتحهاى بلاد كرده است به نام تو شمشير مىزنم خاقان سمرقند را سه لقب بود كه از مطيعان من است و من بنده را يك لقب با چندين خدمت و هواخواهى ، جواب آمد كه لقب تشريفى باشد مرد را و تو خود شريفى و معروف امّا خاقان كم دانش است حاجتش برآورديم ( بيهقى 1 / 176 - تاريخ گزيده 389 و 402 ) .
ابن منظور مىنويسد : حرف نون در سلطان زائد است زيرا اصلش از سليط است و لذا باب رباعى يعنى سلطن و سلطنة در عربى اصلى ندارد . بديهى است اين لقب يعنى سلطان از قرن چهارم و آن هم با التماس ، و خواهش يمين الدّوله محمود بوده است . و محمود غزنوى همان كسى است كه هزاران كتاب فلسفه و علم را در شهر رى سوزاند و علما را به دار آويخت .
ازهرى از زجّاج و عكرمة و ابن عبّاس نقل مىكند كه : كلّ سلطان فى القرآن فهو حجّة - يعنى اين واژه در قرآن به معنى دليل و برهان است نه لقب شخص معيّنى ( لسان العرب - 7 ) اين واژه در تركى هم به كار رفته و از عهد مغول به بعد صوفيّه به اين نام خوانده مىشدند ، مثل سلطان العاشقين و سلطان العلماء ( چلبى 3 / 267 و 468 ) چنان كه راغب رحمه اللّه در معنى آن نوشته است ، و سلطه را با قهر و زور دانسته يعنى از سلاطه ، به معنى قهر و زور .
از قرن چهارم به بعد چنان كه تاريخ گواهى مىدهد از اين واژه كه در معنى دليل و برهان و سلطه معنوى و الهى است سوء استفاده شده و جنبههاى مادّى به خود گرفته تا جائى كه مترادف خوف و رعب و فساد و وحشت گرديده ، همانند واژههايى كه در قرآن مترادف همين معانى است ، مثل ( فرعون ، ملك ، نمرود و شدّاد ) و چون چنين روشى با فطرت انسانى سازش نداشته ، شعرا و ادباى بزرگمقدار ما هرگز فرعونها را نستودهاند و گمنامى را بر بدنامى ترجيح دادهاند ، عطّار نيشابورى گويد :به عمر خويش مدح كس نگفتم * درى از بهر دنيا من نسفتمناصر خسرو گويد :من آنم كه در پاى خوكان نريزم * مرين قيمتى لفظ درّ دَرى رااگر شاعرى را تو پيشه گرفتى * يكى نيز بگزيده خنياگرى راكه آواز خوانى و مطربى و نوازندگى را در رديف مدّاحى جبّاران تاريخ و فرعونها قرار داده است .
ابو العبّاس احمد ابن على قلقشندى در كتاب چهارده جلدى ( صبح الاعشى فى صناعة الانشاء ) مىنويسد :
( آگاه باش كه در ميان نويسندگان و نمايندگان ملوك در بارهء لقب سلطان جلال الدّوله سلجوقى در سال 429 هجرى و در ميان علما و فقها نزاعى واقع شد ، و آن طور كه ابن اثير در تاريخش به نام ( الكامل ) حكايت كرده است چنين است ، كه جلال الدّوله از خليفهء عباسى ( القائم بامر اللّه ) درخواست كرد كه او را با عبارت ملك الملوك يا شاه شاهان خطاب كند ، خليفه هم از اين كار خوددارى كرد ، لذا جلال الدّوله از فقها فتوى خواست ، چند نفر قاضى به نامهاى قاضى ابو طالب طبرى و ابو عبد اللّه صميرى و ابن بيضاوى و ابو القاسم كرخى اجازه دادند ، ولى رئيس ديوان داورى و قاضى القضاة ابو الحسن ماوردى فتوى نداد ، لذا ميان او و آن چند نفر گفتگوها و مشاجراتى در مورد لقب ملك الملوك براى جلال الدّوله درگرفت و ماوردى خود از نزديكان و خاصّان جلال الدّوله بود و هر روز به درگاهش رفت و آمد داشت امّا همين كه چنين فتوائى مخالفت آميز داد با جلال الدّوله قطع رابطه كرد . و در خانهء خود از ترس منزوى شد تا اينكه ماه رمضان گذشت و عيد .