تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايران در جنگ بزرگ 1914 - 1918 ( فارسي ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
زمين پر فروغ و هوا پر طرب * لب صبح خنديده در نيمه شب
به من گفت اين خرمى بهر چيست * چرا شهر برلن بدين خرمى است
بدين شادمانى ز بهر چه‌اند * بدين كامرانى ز مهر كه‌اند
به دو گفتم اى ساده‌دل چون رخت * طبر زد سئوالت شكر پاسخت
فراتر بيا تا چو گل بويمت * فراده به من گوش تا گويمت
شنيدم يكى مرد آشفته مغز * كه ديوش بيفكند در گو بلغز
بشاهى برآورده بدنام خويش * شمار سپاهش نه كم بد نه بيش
بمغز اندرش خايه بنهاد ديو * تبر كيد و شد رسته‌تر فندو ريو
نگه داشت خود را زمانى دراز * چه سودت دهد از قضا احتراز
فريبنده ديوى چو زيبنده ماه * نمودار گشت و فكندش بچاه
فريبنده دستور و گفتار زن * شدندش بمغز اندرون راه زن
مكيدش همه هوش و دانش نه خون * كنه‌وار زن با لب پر فسون
دلاويز گفتش چه طوطى سخن * چو سبزك بكندش نشيمن ز بن
چو بدبخت را روز بد گشت جفت * پى سود سرمايه هم داد مفت
ز پيشانيش بر عطارد نوشت * كه سوزنده بادت همه باغ و كشت
بگو پشت دستت بدندان بخاى * كه لغزيدت از جا در انديشه پاى
چو بشنيد قيصر چنان برفروخت * كه گيتى از آن تف همى خواست سوخت
ز غيرت چنان گرم شد مغز شاه * كه دريا ز شه گشت زنهار خواه
چنانش برافروخت زان خشم چشم * كه بهرام لرزيد از آن تند خشم
چو بر زد بانديشه شه چند دم * برو چون كمان گوشه بگرفته خم
در آئينه چين بيفتاد چين * شكيبا دلش گشت اندوهگين
پس آنگه براورد ز انديشه سر * بگسترد بر زال سيمرغ پر
ز نادانى مرد پرخاش ساز * بخنديد قيصر زمانى دراز
فروزان شد از خنده‌اش بارگاه * ز ميغ اندر آمد درخشنده ماه
بدل گفت شه اى نفرهخته مرد * ببينى كنون دستبرد نبرد
چو نگرفتى از روز بگذشته پند * ببينى شب تار و زنجير و بند
شگفتى است هنجار گيتى همه * كه بر گرگ تازد بره از رمه
همه بندگان پيش قيصر بپاى * بچنگال شاهين و فرهماى
يكى بنده‌اى را بفرمود شاه * كه رو رو بياراى ساز سپاه
سليح يلى بر تنت راست كن * ز من هرچه ميبايدت خواست كن
بيا راى بر خويش ساز نبرد * برانگيز از مرد بدخواه گرد
همه كاخ و كالايشان را بسوز * بپيكان و زوبين جگرها بدوز
به سختى بده آنچنان مالشش * كه ايدون بگوشم رسد نالشش
خزينه تهى كن ز آكنده كنج * بنه پاى گنج‌آكنان در شكنج
ببر بر ستمكاره آئين باج * كه ديگر نيارد گرفتن خراج
بدست اندرون آر دستور و ساو * بپرداز دشت از خروش چكاو
ز زرينه دينار و سيمين درم * بمگذار در كشورش بيش و كم
سطبلش تهى كن ز هر خنگ و بور * نه استر رها كن در آن نه ستور
دليرى كن و دست دشمن بپيچ * هراسنده دشمن نيرزند هيچ
فرو آرش آنجا كه جز بافسوس * نيايد به گوش اندرش بانگ كوس
ز هر سو فرو گير بر مرد راه * كه كشتى نراند در آب سياه
جدا كن ز بالا و زيرش مژه * بيفكن به آب اندرش انگژه