دار نكبت ديد . مخالفين بخت فيروز را كار بهجز ناله و زارى نيست و معاندين دولت بهروز را شغل به غير از ماتمزدگى و سوگوارى نى ! كه را زهرهء شفاعت بدخواهان است و كه را ياراى تمنّا و درخواست بدسگالان ! مخالفت ولىنعمت را بازيچه مدان و كافر نعمتى را شوخى مگير !
شعر « 1 »
با ولىنعمت ار برون آيى * گر سپهرى كه سرنگون آيى
كارخانهء سلطنت را نظامى دادند و دستگاه خلافت را انتظامى . هركس درخور حال پايهاى دارد و به قرار استعداد مايهاى . هركه پا از حدّ خويش فراتر نهاد دست روزگار سرش را به تيغ بىنيازى داد و هركه از اندازهء خود برترى طلبيد در حال به خون خود غلتيد .
شعر « 2 »
هربوالهوس كه او ننشيند « 3 » به جاى خويش * از دست روزگار ببيند سزاى خويش
تمهيد مقدّمه ضرورى است و اينهمه صفحهآرايى و نكتهپردازى چيست ؟ بعد از سه روز روزگار نداى
اقْتُلُوا يُوسُفَ
درداد و زمانه ابواب نيستى بر روى او گشاد . يعنى « 4 »
شعر « 5 »
رفت تا ملك آن جهان گيرد * پس ازين داورى و كشمكش
جانش يكى عطسه داد و جسم بپرداخت * هم ملك الموت گفت . . . « 6 »
بارى تعلق روحش از حكومت و قلعهدارى غوريان بدن عور و معزول و علاقهء سپهدارى دنياى غدّار را با كمال تعلق خاطر و حسن اعتقاد گسسته ساكن زاويهء خمول گشت .
شعر
تو را روزگار اينچنين است داد * كه غمگين كنى زود دلهاى شاد
بعد از « 7 » قضيهء يوسف على خان برادرش با ديدهء نابينا مرخص و مطلق العنان آمد .
هامش
( 1 ) . ملك : ندارد .
( 2 ) . ملك : ندارد .
( 3 ) . متن : نهنشيند .
( 4 ) . ملك : « يعنى » ندارد .
( 5 ) . ملك : ندارد .
( 6 ) . متن : ادامهء بيت را ندارد ، به جاى آن جاى خالى است .
( 7 ) . مج : بعد از سنوح .