نزهتگاه « 1 » استراحت غنودند . « 2 » نظر به قرب جوار ، ابواب مراوده را با اميرزادهء مزبور مفتوح داشته ، او را همواره به نوازشهاى مرقومه « 3 » اميدوار و به « 4 » اظهار يگانگى و دوستى قرين استظهار فرموده « 5 » ، چون حاجى محمّد حسين خان ولد بيرام على خان قاجار مروى كه از تطاول بيك جان به جان آمده ، دربهدر هرشهر و ديار بود و بالاخره ملتجى به آستان راستان نواز و كعبهء آمال جهانيان مناص پادشاه معدلت اختصاص « 6 » ( 79 ب ) شده و در آنجا به شرف منادمت خاقان دارا درايت سرافراز و قرين اعزاز گرديد « 7 » و ظهور آشنايى از جانب شهزادهء با داد و دين « 8 » با امير ناصر الدّين به اين سبب بود كه شايد « 9 » به اين وسيله قزلباشيهء مرو را فرجى حاصل شده ، به مفاد « الامور مرهونه باوقاتها » عمل نمايند ، و درين رخنهاى در كار « 10 » اوزبكيه پيدا شده ، سررشته به دست آيد و به اين بهانه معرفتى بر جزئى و كلى امور آنها بههم رسيده باشد ، راه مراوده و آمدوشد را هميشهء اوقات مفتوح داشتند . « 11 » لهذا تير تدبير از عنايت « 12 » ربّ قدير بر نشانهء تقدير آمده ، مراتب مراوده و رابطهء « 13 » شهزادهء فلك تمكين با امير ناصر الدّين به واسطهء غمّازى « 14 » امراى اوزبكيهء ضالّه « 15 » كه در مرو اقامت داشتند مسموع امير حيدر توره جان گرديده « 16 » ، بنابر حزم كه از لوازم امور سلطنت و جهاندارى است از برادر بدگمان شده ، او را احضار ساخت « 17 » . در اين مدت ايلچيان زباندان « 18 » از جانبين آمدوشد نموده ، به نوعى آميزش و خلطه در ميانه گرم گرديد كه امير ناصر الدّين بدون صلاح « 19 » و رضاى خاطر شهزادهء كامكار نفس نمىزد و بنابراين و ملاحظهء رضاى خاطر « 20 » شهزادهء
هامش
( 1 ) . مج : در بستر .
( 2 ) . مج : غنودهاند .
( 3 ) . مج : به نوازش قلمى و پيغام .
( 4 ) . مج : « به » ندارد .
( 5 ) . مج : فرمودهاند .
( 6 ) . مج : پادشاه فلكاساس .
( 7 ) . مج : خاقان معدلت طراز سرافراز بود .
( 8 ) . مج : شهزادهء بلندمكان .
( 9 ) . مج : ناصر الدّين توره به اين جهت بود كه بلكه به .
( 10 ) . مج : نموده ، رخنهاى در امر .
( 11 ) . مج : به اين بهانه معرفت تمام به حال آنها پيدا و راه آمدوشد در ميانه به همه جهات مفتوح باشد .
( 12 ) . مج : عنايت كامله .
( 13 ) . مج : آشنايى .
( 14 ) . مج : به وساطت غمازان و .
( 15 ) . مج : خذلان نشان .
( 16 ) . مج : شده .
( 17 ) . مج : او را طلب داشت .
( 18 ) . مج : سخندان .
( 19 ) . مج : به صلاح .
( 20 ) . مج : بنابرين و صوابديد .