5135
دع السّفه فانّه يزرى بالمرء ويشينه .
واگذار سفه را پس بدرستى كه آن خوار ميكند مرد را ، وعيبناك مىگرداند .
مراد به « سفه » سبكى مقابل حلم وبردبارى است .
5136
دع الحدّة وتفكّر في الحجّة وتحفّظ من الخطل تأمن الزّلل .
واگذار تندى را ، وفكر كن در حجت ، ونگاهدارى كن از خلل تا أيمن گردى از لغزش . مراد به « حجت » دليل وبرهان است يعنى فكر كن در هر دليل وبرهاني كه خواهى بر مطلبي بگوئى تا اين كه خطا وغلطى در آنها نشود ، يا در حجت خود در روز قيامت از براي خلاصي خود يعنى فكر كن در اين كه بنحوى عمل كنى كه در روز قيامت حجت تو باشد از براي رستگارى تو ، وبآن رستگار توانى شد ، ومراد به « خطل » سخنان فاسد است يا مطلق پر گوئى . ومراد نگاهدارى نفس خود است از آن . و « تا أيمن گردى » يعنى هر گاه چنين وچنان كنى أيمن گردى از لغزش ولغزشى از تو صادر نشود ، بخلاف اين كه تندى كنى ، يا فكر در حجت خود نكنى ، يا اين كه هرزه گوئى ، يا اين كه پر گوئى كه هر يك از آنها مظنهء لغزش است . وممكن است كه مراد اين باشد كه : هر گاه نگاهدارى كنى از خطل أيمن گردى از لغزش ، وثمرهء آن دو امر ديگر مذكور نباشد .
5137
دع الحسد والكذب والحقد فانّهنّ ثلاثة تشين الدّين وتهلك الرّجل .
واگذار حسد ودروغگوئى وكينه را ، پس بدرستى كه آنها سه خصلتاند كه عيبناك ميكنند دين را ، وهلاك ميكنند مرد را . مراد هلاكت اخرويست بلكه گاهى دنيوي نيز .