به آن چه برسد پس بمنزلهء توانگر است و « يقين دانى أو » در أموري است كه يقين در آنها در كار باشد از أحوال مبدأ ومعاد .
1853
المنافق وقح غبىّ متملّق شقىّ .
منافق يعنى كسى كه باطن أو با ظاهر أو موافق نباشد با حق تعالى يا با خلق نيز بىشرم كودن تملّق كننده بدبخت است و « تملّق » آن است كه بزبان اظهار دوستى ويك جهتي كند ودر دل چنين نباشد .
1854
الكلام بين خلّتى سوء هما الاكثار والاقلال فالاكثار هذر والاقلال عىّ وحصر .
سخن گفتن ميانهء دو خوى بد است كه آنها پرگوئى است پس بسيار گوئى بيهودهگوئى است وكم گوئى عاجز بودن ودرمانده شدن در گفتگوست ، مراد اين است كه سخن بايد بقدرى گفت كه بپرگوئى نرسد كه مردم اين كس را هرزهگو گويند ، وكم هم نباشد كه وفا باداى مطلب نكند واز بيان مراد قاصر باشد پس مردم گويند كه عاجز است در سخن گفتن ، بلكه بايد كه باندازهء مطلب ومراد باشد كه ضرور شود وتا ضرور نشود سخن نگويد تا نه پرگو باشد ونه كم گو .
1855
الايمان والاخلاص واليقين والورع الصّبر والرّضا بما يأتي به القدر .
ايمان واخلاص ويقين وپرهيزگارى صبر است وخوشنودى به آن چه بياورد آن را قضا وقدر حق تعالى ، يعنى اين صبر وخوشنودى مشتمل بر همهء آن چار صفت باشد ودليل بر اين باشد كه همهء آنها در صاحب آن باشد .
1856
الصّديق إنسان هو أنت إلّا أنّه غيرك .
دوست آدمئى است كه أو توئى إلّا اين كه أو غيرتست يعنى دوست كسى است كه با تو