خواستم نزديك او بروم ، قلبم گرفت و نتوانستم كارى بكنم . فهميدم كه او را خدا حفظ مىكند ! بعضيها اين گونه روايت كردهاند : وقتى كه خواستم قصدم را اجرا كنم ، شعلهاى آتش بسوى من آمد كه نزديك بود مرا بسوزاند كه پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - متوجه من شد و فرمود : « شيبه ، نزديك بيا و كارزار كن » و دستش را به سينهام گذاشت ، محبوبترين مردم نزد من شد . جلو رفتم و جنگيدم و اگر پدرم جلوم را مىگرفت براى كمك به رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - او را مىكشتم . وقتى كه جنگ تمام شد . حضور حضرت رفتم ، به من فرمود : « آنچه را كه خدا براى تو مىخواهد بهتر از چيزى است كه خودت مىخواهى » . پس از آن از تمام نيّات من خبر داد . گفتم :
غير از خدا هيچ كس نمىدانست . اين شخص بعد اسلام آورد « 1 » .
رسول خدا ( ص ) و خيانت عيينة بن حصين
( 1 ) 145 - وقتى كه پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - طائف را محاصره كرد ، عيينة بن حصين گفت : اجازه بده بروم به قلعه و با آنها حرف بزنم .
حضرت اجازه داد . عيينه رفت و از دور مردم طائف را صدا زد : آيا در امانم كه پيش شما بيايم ؟
ابو محجن او را شناخت و گفت : بيا .
عيينه وارد قلعهء طائف شد و به آنها گفت : پدر و مادرم فداى شما باد ! از ديدنتان خوشحال شدم . در ميان عرب شما را نظير نيست ، در ميان لشكر محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - نيز نظير نداريد ! غذاى شما زياد است ، مقاومت كنيد و نهراسيد ، آنها نمىتوانند اينجا زياد دوام بياورند .
وقتى كه او رفت . مردم به ابو محجن گفتند : مىترسيديم كه بيايد و نقايص ما را به محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - خبر دهد .
هامش
( 1 ) مغازى واقدى : 3 / 910 .