خانهاى در مدينه رسيد و درب خانه را كوبيد . زنى از خانه بيرون آمد و پرسيد : يا ابا القاسم چه مىخواهى ؟ پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - فرمود : اى مادر عبد اللَّه ! اجازه مىدهى عبد اللَّه را ببينم ؟
آن زن گفت : با عبد اللَّه چكار داريد ؟ به خدا قسم ! او عقل درستى ندارد و لباس خود را كثيف مىكند و مرا دعوت به امر عظيمى مىنمايد .
( 1 ) فرمود : ( با اين وصف ) اجازه بده من او را ببينم ! زن گفت : ( اگر بىادبى از او سر زد ) من مسئول نيستم ، آيا مسئوليت آن را به عهده مىگيرى ؟
فرمود : بلى .
گفت : داخل شويد .
وقتى حضرت داخل خانه شد ، عبد اللَّه پارچهاى روى خود انداخته و در آن آهسته كلماتى بر زبان جارى مىكرد . مادرش گفت : ساكت باش و درست بنشين ! اين محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - مىباشد كه براى ديدن تو آمده است . عبد اللَّه ساكت شد و نشست و به پيغمبر گفت : اگر مادر ملعونم مرا به حال خودم مىگذاشت به شما خبر مىدادم كه آيا او همان هست ؟
پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - از او پرسيد : چه مىبينى ؟ عرض كرد حق و باطلى را مشاهده مىكنم و تختى را بر روى آب مىبينم .
حضرت فرمود : شهادت بده كه جز خداى يگانه خدايى نيست و اينكه من پيامبر خدايم .
عبد اللَّه گفت : تو شهادت بده كه جز خداى يگانه خدايى نيست و اينكه من پيامبر خدا هستم . خداوند از اين لحاظ تو را سزاوارتر از من قرار نداده است .
چون روز دوّم شد و پيامبر نماز صبح را با اصحاب برگزار نمود مجددا آمد و درب آن خانه را زد .
مادر عبد اللَّه آمد و به پيامبر عرض كرد : داخل شويد ؛ چون پيامبر داخل خانه شد ، ديد عبد اللَّه بالاى درخت نخلى با صداى بلند آواز مىخواند مادرش به او گفت : ساكت شو و پايين بيا ، اينك محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - نزد تو آمده است .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 792
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٧٩٢