ماجراى جالب هام ، رسول خدا و على ( ع )
( 1 ) 52 - امام صادق - عليه السّلام - فرمود : رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - در كوههاى تهامه مردى را ديد كه بر عصاى بلندى به اندازهء درخت خرما تكيه زده است . پس حضرت فرمود : اين آواز جن است . جن گفت : من هام بن هيثم بن لاقيس بن ابليس هستم . حضرت فرمود : حد فاصل تو و ابليس دو پدر مىباشد ؟
گفت : آرى .
حضرت فرمود : بر تو چه گذشته ؟ گفت : روزگارم را به بيهودگى گذراندم مگر اندكى از آن را . از روزى كه قابيل ، هابيل را كشت من بودم . مىتوانستم حرف بزنم . اعتصام به حبل الهى نداشتم ، در بيشه مىگشتم و از تپهها بالا مىرفتم و مردم را به قطع رحم با خويشاوندان و مال حرام دعوت مىنمودم .
پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - فرمود : بد سيرهاى است روش پيرى كه در سنين كهنسالى به انديشه مىنشيند و جوانى كه در سنين جوانيش در آرزوها و خيالپردازى ، روزگار مىگذراند .
آن جن گفت : من توبه كردهام . آن زمان كه همراه ( حضرت ) نوح - عليه السّلام - در كشتىاش بودم و او را بخاطر دعايى كه براى قوم خويش مىنمود ، ملامت كردم . آن حضرت نيز مرا به توبه واداشت . پس از آن با ( حضرت ) هود - عليه السّلام - ، همراه با كسانى كه به او ايمان آورده بودند ، در مسجد آن حضرت بودم و او را نيز بخاطر دعايى كه براى قومش نمود ، ملامت كردم . و با الياس در شنزارها به سر مىبردم . و همراه ( حضرت ) ابراهيم - عليه السّلام - بودم آن هنگام كه قوم وى با او خدعه كردند و آن حضرت را در آتش انداختند . من در ميانه منجنيق و آتش بودم كه خداوند آتش را بر آن حضرت سرد و سلامت ساخت .
پس از آن ، با ( حضرت ) يوسف - عليه السّلام - بودم آنگاه كه برادرانش به وى حسادت ورزيدند و او را در چاهى افكندند . من او را به ژرفاى چاه بردم و او را غذا مىدادم و بسان يك رفيق با او رفتار مىنمودم . بعد از آن ، در زندان نيز يار و انيس