را از سرش برداشت و فرمود : به خدا قسم من همانم اى هام « 1 » .
حكايت امام صادق ( ع ) و معتب
( 1 ) 53 - « معتّب » غلام امام صادق - عليه السّلام - مىگويد : با امام صادق - عليه السّلام - در عريض ( سرزمينى در مدينه ) بودم . حضرت داخل مسجدى شد كه پدرش در آن عبادت مىكرد و در جايى معيّن نماز خواند . وقتى بازگشت ، فرمود :
اى معتّب ! اينجا را مىبينى ؟ گفتم : آرى . فرمود : پدرم در اينجا به نماز ايستاده بود كه پيرمردى با هيئتى نيكو وارد شد و نشست . در اين هنگام مردى گندمگون ، نيكو چهره و خوش اندام وارد شد و به پيرمرد گفت : چرا نشستهاى ؟ اين را كه به تو نگفته و امر نكرده بودند . سپس هر دو برخاستند و رفتند . من ديگر كسى را نديدم .
پدرم گفت : فرزندم ! آيا يك پيرمرد و دوستش را نديدى ؟ گفتم : چرا ، آنان كه بودند ؟ فرمود : آن پير مرد « ملك الموت » بود و ديگرى « جبرئيل » بود كه او را از اينجا بيرون كرد « 2 » .
مقام والاى امام صادق ( ع )
( 2 ) 54 - ابان بن تغلب مىگويد امام صادق - عليه السّلام - فرمود : من همچون پرندهاى سفيد بر فراز سنگى هستم كه از زير آن مردى مىآيد كه ميان مردم مانند آل داود و سليمان حكم مىكند و به بيّنه و دليل هم احتياجى پيدا نمىكند « 3 » .
سخن بيهودهء ابو خطاب
( 3 ) 55 - حمران بن اعين به امام صادق - عليه السّلام - عرض كرد شما پيامبر
هامش
( 1 ) بحار : 39 / 164 ، حديث 4 . اثبات الهداه : 3 / 488 ، حديث 456 .
( 2 ) بحار : 59 / 252 ، حديث 13 . مناقب آل ابى طالب : 3 / 321 .
( 3 ) بحار : 52 / 336 ، حديث 74 .