به من آب و غذا بدهند . پرسيدم : فدايت شوم ! تو كيستى ؟
فرمود : من كسى هستم كه قوم تو و مردم شهرت مرا انكار مىكنند .
گفتم : كى قيام مىكنى ؟
فرمود : اين شمشير را مىبينى كه اينجا آويزان شده و اين پرچم را ، هر وقت اين شمشير به خودى خود از غلافش در بيايد و اين پرچم بجنبد ، من قيام مىكنم . وقتى كه مقدار كمى از شب گذشت ، فرمود : مىخواهى نزد خانوادهات به روى ؟
گفتم : آرى . به يكى از غلامانش فرمود : دستش را بگير و به خانهاش برسان .
پس آن غلام دست مرا گرفت و همراه او رفتم مثل اينكه زمين زير پاى ما پيچيده شد وقتى كه فجر دميد ، ديدم نزديك جايى هستم كه به شهر ما نزديك است و من آنجا را مىشناختم ، آن غلام به من گفت : اينجا را مىشناسى ؟
گفتم : آرى « اسدآبادى » است و او برگشت .
راوى مىگويد : به همدان رفتم و بعد از مدتى كسانى كه با من حج بجا آورده بودند نزد من آمدند و من هم جريان گم شدن خود را به آنان گفتم و همه تعجب كردند و به خاطر اين مسأله همهء ما هدايت شديم « 1 » .
نامهء على بن حسين به نمايندهء امام زمان ( عج )
( 1 ) 75 - على بن حسين موسى بن بابويه ، همسرش دختر عمويش بود ولى از او صاحب اولاد نمىشد تا اينكه نامهاى به شيخ ابو القاسم بن روح نوشت كه از امام زمان - عليه السّلام - بخواهد كه آن حضرت دعا كند تا خداوند اولاد فقيهى به او عطا نمايد .
پاسخ اين گونه آمد : « تو از اين همسرت صاحب اولاد نمىشوى ، ولى به زودى كنيزى ديلمى را مالك مىگردى و از او خداوند دو فرزند فقيه به تو عطا مىنمايد » .
پس على ، صاحب دو پسر فقيه ماهر به نامهاى محمد و حسين شد . و آن دو ، يك برادر وسطى نيز داشتند كه زاهد بود ولى از « فقه » بهرهاى نداشت . . . « 2 » .
هامش
( 1 ) اثبات الهداة : 7 / 351 ، حديث 129 .
( 2 ) بحار الانوار : 51 / 324 ، حديث 43 .