ابو سفيان و زن ابو لهب گفتند ديشب محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - در نماز ، تو و همسرت را نام مىبرد و شما را نفرين مىكرد .
از اين رو ام جميل بيرون آمد و دنبال پيامبر مىگشت و مىگفت : اگر او را ديدم دشنامش مىدهم ، كيست كه وى را به من نشان دهد ؟ تا اينكه به نزديكى پيامبر رسيد . و آن حضرت با ابو بكر نشسته بود . ابو بكر گفت : اى رسول خدا ! خوب است كه به كنارى به روى ؛ چون ام جميل مىآيد ، مىترسم به شما دشنام بدهد .
حضرت فرمود : او مرا نخواهد ديد . پس ام جميل آمد و ايستاد و گفت : اى ابو بكر ! محمّد را ديدهاى ؟ ! ابو بكر گفت : نه ، به خانهاش برگشت .
امام باقر - عليه السّلام - فرمود : خدا ميان او و پيامبر پردهء زردى قرار داد . و ام جميل به پيامبر مىگفت « مذمّم » و تمام قريشيان اين گونه مىگفتند . پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - فرمود : خدا نام مرا از ياد آنان برده و آنان « مذمّم » را سبّ مىكنند در حالى كه من « محمّد » هستم « 1 » .
سرنوشت قابيل از زبان امام باقر ( ع )
( 1 ) 63 - محمّد بن مسلم روايت مىكند كه : در مسجد پيامبر نزد امام باقر - عليه السّلام - رفتم و طاوس يمانى را ديدم كه مىگفت : چه كسى نصف مردم است ؟ امام باقر - عليه السّلام - اين را شنيد و فرمود : فقط يك چهارم مردم است . آدم و حوّا و هابيل و قابيل . گفت : راست گفتى اى فرزند رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - .
محمّد بن مسلم مىگويد : با خود گفتم به خدا سوگند ! اين يك مسأله است ، صبح به خانهء آن حضرت رفتم و ديدم لباسش را پوشيده و اسبش را زين كردند ، وقتى كه مرا ديد بدون اينكه بپرسم ، صدايم كرد و فرمود : در هند يا وراى هند ، در فاصلهء طولانى مردى است كه لباس خشن در بردارد و دستش به گردنش بسته شده و
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 18 / 59 ، حديث 18 .