سوء قصد به جان امام رضا ( ع )
( 1 ) 53 - محمّد بن زيد خوارزمى مىگويد : وقتى كه مأمون ، امام رضا - عليه السّلام - را وليعهد خود نمود ، در خدمت آن حضرت بودم كه مردى از خوارج آمد و در آستين خود چاقوى بزرگ مسمومى داشت و به دوستانش گفته بود : به خدا سوگند ! نزد اين مرد كه گمان مىكند فرزند رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - است و با اين طاغوت ، همكارى كرده مىروم و از دليلش مىپرسم ، اگر دليلى داشت كه صحيح و اگر دليلى نداشت مردم را از او راحت مىكنم . بنا بر اين ، نزد امام رضا - عليه السّلام - آمد و اذن خواست و اذن داده شد .
امام به او فرمود : به سؤالهاى تو پاسخ مىدهم و يك شرط كوچكى دارم كه بايد به آن وفا كنى .
آن مرد گفت : آن شرط چيست ؟
حضرت فرمود : پاسخى مىدهم كه تو را قانع كند و راضى شوى . آيا آنچه در آستين دارى مىشكنى و دور مىاندازى ؟ مرد خارجى متحيّر ماند . و چاقو را بيرون آورد و شكست . سپس از امام پرسيد : به من بگو چرا با اين طاغوت همكارى كردى در حالى كه آنها نزد شما كافر هستند و تو فرزند پيامبر هستى ! چه چيزى تو را وادار كرده است ؟ ! حضرت ابو الحسن - عليه السّلام - فرمود : آيا در نظر شما اينها كافرتر هستند يا عزيز مصر و اهل مملكتش ؟ مگر اينها در حالى نيستند كه گمان مىشود موحّدند در حالى كه آنها موحد نبودند و خدا را نمىشناختند ؟ و يوسف فرزند يعقوب بود . پيامبر فرزند پيامبر بود ، فرزند پيامبر از عزيز مصر كه كافر بود خواست و گفت : «
اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ
» و در مجلس فراعنه مىنشست . و من شخصى از فرزندان رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - هستم كه بر اين كار مجبور شدم و مرا وادار كردند كه آن را قبول نمايم ، پس ايراد گرفتى و بر من غضبناكشدهاى ؟ ! آن مرد گفت : هيچ عتابى بر تو نيست و گواهى مىدهم كه تو فرزند پيامبر خدا