و من شنيدم كه خداوند متعال فرمود :
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ
« 1 » و من به خدا قسم مىخورم كه هشت نفر از لشكريانم كه ادّعا مىكنند از ياران من هستند و هم اكنون به ما ملحق شدند ، امامشان سوسمارى است كه در راه آن را گرفتند و با او بيعت كردند و اگر بخواهم نامهايشان را بگويم اين كار را مىكنم .
راوى مىگويد : « عمرو بن حريث » را ديديم كه مانند سيلى خورده ، رنگش از ترس و نفاق تغيير كرد « 2 » .
اسلام آوردن شهربانو دختر يزدگرد
( 1 ) 38 - جابر از امام باقر - عليه السّلام - روايت مىكند وقتى كه دختر يزد گرد ؛ آخرين پادشاه ساسانى را در مدينه نزد عمر آوردند ، دختران مدينه براى ديدن او از خانهها بيرون رفتند و مجلس ، با زيبائى روى او مزين شد . عمر هم او را ديد . آن دختر گفت : « افيروزان » .
عمر خشمگين شد و گفت : اين زن عجمى به من فحش مىدهد و قصد او را كرد . على - عليه السّلام - فرمود : نبايد از چيزى كه نمىفهمى خشمگين شوى . پس دستور داد كه مردم را براى ديدن او ندا كنند .
باز على - عليه السّلام - فرمود : نمىتوان دختران پادشاهان را فروخت اگر چه كافر باشند . ولى مىتوانى مردان مسلمان را بر آنان عرضه كنى كه هر كدام را پسنديدند با او ازدواج نمايند و مهريهاش را هم از مستمرى آن مرد از بيت المال حساب مىكنند تا جاى قيمت را بگيرد .
عمر گفت : همين كار را مىكنم . و مردان مسلمان را بر آن دختر عرضه كرد ، در اين هنگام دختر يزدگرد آمد و دستش را بر شانهء امام حسين - عليه السّلام - گذاشت . امام به زبان فارسى از او پرسيد : چه نامى [ دارى ] اى كنيزك ؟ !
هامش
( 1 ) يعنى : « روزى كه مردم با امامشان خوانده مىشوند » ، ( سورهء اسراء ، آيهء 71 ) .
( 2 ) بحار الأنوار : 41 / 286 ، حديث 7 و 8 .