حضرت فرمود : از حرم بيرون نمىروى مگر اينكه كنيزى بخرى و خدا از او پسرى را روزى تو نمايد .
گفتم : در خريد آن به من كمك مىكنى ؟
حضرت فرمود : بلى ، سپس سوار شد و به سوى برده فروشان آمد و به كنيزى نگاه كرد و فرمود : اين را بخر . او را خريدم و پسرم محمّد از وى متولد شد « 1 » .
سرانجام مخالفت با دستور امام جواد ( ع )
( 1 ) 8 - امية بن على قيسى مىگويد : من و حماد بن عيسى ، در مدينه خدمت امام جواد - عليه السّلام - وارد شديم تا اينكه از او خداحافظى كنيم . حضرت به ما فرمود :
امروز نرويد و تا فردا بمانيد .
وقتى كه از نزد آن حضرت بيرون آمديم ، حمّاد گفت : بارهاى من رفته است و من نيز بايد بروم ، ولى من گفتم نمىروم و مىمانم . و حمّاد رفت و آن شب سيل آمد و او در آن غرق شد و قبر او نيز در همان سيلگاه واقع شد « 2 » .
تقاضاى پارچه براى قرار دادن در كفن
( 2 ) 9 - عمران بن محمّد اشعرى مىگويد : خدمت امام جواد - عليه السّلام - وارد شدم و حوايج خويش را برآورده كردم و به او گفتم : ام الحسن به تو سلام مىرساند و از تو پارچهاى را مىخواهد تا در كفن خود قرار دهد .
حضرت فرمود : او ديگر به اين احتياجى ندارد . بيرون آمدم ولى معناى آن را نفهميدم تا اينكه خبر آمد كه آن زن ، چهارده يا پانزده روز قبل ، فوت كرده است « 3 » .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 50 / 43 ، حديث 9 .
( 2 ) بحار الانوار : 48 / 48 ، حديث 38 .
( 3 ) اثبات الهداه : 6 / 186 ، حديث 30 .