خود برمىگشت و جلو خونريزى را مىگرفت و در لباسش نوشته شده بود : « من شعيب بن صالح ؛ فرستاده رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - هستم كه به سوى قومش فرستاد ولى مرا مضروب ساختند و به من زيان رساندند و مرا در اين چاه افكندند و به رويم خاك ريختند » .
ما آنچه را ديده بوديم به هشام نوشتيم و هشام نيز در پاسخ نوشت : خاك را به جاى خود برگردانيد و چاه را پر كنيد « 1 » .
حكايت على ( ع ) با راهب صومعه
( 1 ) 10 - امام باقر - عليه السّلام - مىفرمايد : هنگامى كه امير مؤمنان على - عليه السّلام - از پيكار با خوارج برمىگشت ، از شهر « زوراء » گذشت و به مردم فرمود : راه برويد و از اين شهر دور شويد ؛ چون فرو رفتن آن سريعتر از فرو رفتن ميخ ، در آرد الك شده است .
سپس به سرزمينى رسيدند و حضرت پرسيد : اينجا كجاست ؟
گفتند : زمينى خشك و بىآب است .
فرمود : شورهزار است ، از آن دور شويد و راه خود را منحرف سازيد . هنگامى كه به يكى از روستاهاى اطراف ، رسيديم ، در صومعهاى راهبى را ديديم ، حضرت به او فرمود : اى راهب مىتوانيم اينجا پياده شويم ؟
راهب گفت : با سپاه خود در اين سرزمين فرود ميا ؛ چون در اينجا فرود نمىآيد مگر پيامبر يا جانشين پيامبر با لشكريانش كه در راه خدا بجنگند . من اين را در كتابهاى خود يافتهام .
على - عليه السّلام - به او فرمود : من هم جانشين سيّد انبياء هستم .
راهب به حضرت گفت : پس در اين صورت تو بايد اصلع « 2 » قريش و وصى
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 12 / 383 ، حديث 8 .
( 2 ) « اصلع » به كسى گويند كه جلو سر او مو نداشته باشد .