كسرا به نعمان بن منذر نامه نوشت كه مرد دانشمندى را بفرستد تا بتواند از او ( در اين باره ) پرسش كند . از اين رو ، نعمان شخصى به نام عبد المسيح غسّانى را به سوى كسرا فرستاد . وقتى كه او آمد كسرا آنچه در خواب ديده بود براى او نقل كرد .
( 1 ) او گفت : من دايىاى دارم كه در بلنديهاى شام زندگى مىكند و او از اين قضايا سر در مىآورد كه نامش « سطيح » است .
كسرا گفت : به سوى او برو و از او بپرس و آنچه را كه او گفت ، آن را براى من نقل كن .
عبد المسيح برخاست و نزد سطيح رفت كه در حال مرگ بود . سلام كرد ولى سطيح نتوانست جواب سلام او را بدهد .
آنگاه سطيح گفت : عبد المسيح سوار بر شتر تيزرو ، نزد سطيح آمده در حالى كه او نزديك قبر است . پادشاه ساسانى تو را در بارهء لرزهء ايوان و خاموشى آتشكده و خواب موبدان كه شتران سختى را در آب ديد كه اسبان عربى را به يدك مىكشيد و از دجله گذشتند . و در شهرهاى آنها پراكنده شدند ، فرستاده است .
سطيح افزود : اى عبد المسيح ! هنگامى كه تلاوت زياد شد ، « صاحب عصا » ظهور مىكند و در وادى « سماوه » سيل مىآيد و « درياچهء ساوه » خشك مىشود و « آتش فارس » خاموش مىگردد . پس ديگر شام براى سطيح جاى ماندن نيست . از فارس پادشاهان و ملكههايى به تعداد كنگرهها روى كار مىآيند و تمام اين حوادث به وقوع خواهد پيوست . بعد از آن سطيح از دنيا رفت .
عبد المسيح برخاست و به سوى كسرا آمد و آنچه را كه سطيح گفته بود به او خبر داد .
كسرا به من ( عبد المسيح ) گفت : اگر تا چهارده پادشاه از ما حكومت كند اوضاع بر وفق مراد است . پس ده تن از آنها در چهار سال حكومت كردند و ما بقى تا خلافت عثمان حكومت كردند « 1 » .
هامش
( 1 ) تاريخ يعقوبى : 2 / 8 . بحار الانوار : 51 / 263 ، حديث 14 .