حكايت زياد بن حارث با رسول خدا ( ص )
( 1 ) 14 - زياد بن حارث صدائى « 1 » ، صحابى پيامبر اكرم مىگويد : پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - لشكرى را به سوى قبيلهء من فرستاد . گفتم : يا رسول اللَّه ! لشكر را برگردان و من متعهد مىشوم كه آنها را وارد اسلام كنم . حضرت هم قبول كرد و لشكر را مراجعت داد و نامهاى براى آنان نوشت كه يك گروه از آنان آمدند و مسلمان شدند .
حضرت به من فرمود : تو در ميان قبيلهات مطاع هستى .
گفتم : بلكه خدا آنها را به سوى اسلام هدايت كرد .
حضرت نامهاى نوشت و مرا امير آنان گرداند .
گفتم : يا رسول اللَّه ! در مورد صدقاتشان ( زكات ) هم دستورى بده .
در اين مورد نيز نامهاى نوشت . و اين هنگامى بود كه حضرت ، عازم سفرى بود .
در منزلى فرود آمد و اهالى آن منزل آمدند و از عامل ( و حاكمشان ) شكايت كردند .
حضرت فرمود : در اميرى بهرهاى براى مرد مؤمن نيست .
بعد مرد ديگرى آمد و گفت : يا رسول اللَّه ! چيزى به من بده .
حضرت فرمود : سؤال از مردم در حال غنى بودن ، دردى است در سر و مرضى است در شكم .
آن مرد گفت : پس از صدقات ( زكات ) چيزى به من بده .
حضرت فرمود : خدا خودش در مورد زكات حكم مىكند . و به حكم پيامبر و غير آن ، راضى نيست . پس زكات را هشت قسم كرد و فرمود : اگر از اين هشت قسم باشى ، حقّت را به تو مىدهيم .
مرد صدائى مىگويد : وقتى كه اين را ديدم متنبه شدم و آن دو نامه را آوردم و به پيامبر دادم .
هامش
( 1 ) « صداء » اسم قبيلهاى است .