تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧

حكايت زياد بن حارث با رسول خدا ( ص )

( 1 ) 14 - زياد بن حارث صدائى « 1 » ، صحابى پيامبر اكرم مىگويد : پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - لشكرى را به سوى قبيلهء من فرستاد . گفتم : يا رسول اللَّه ! لشكر را برگردان و من متعهد مىشوم كه آنها را وارد اسلام كنم . حضرت هم قبول كرد و لشكر را مراجعت داد و نامه‌اى براى آنان نوشت كه يك گروه از آنان آمدند و مسلمان شدند . حضرت به من فرمود : تو در ميان قبيله‌ات مطاع هستى . گفتم : بلكه خدا آنها را به سوى اسلام هدايت كرد . حضرت نامه‌اى نوشت و مرا امير آنان گرداند . گفتم : يا رسول اللَّه ! در مورد صدقاتشان ( زكات ) هم دستورى بده . در اين مورد نيز نامه‌اى نوشت . و اين هنگامى بود كه حضرت ، عازم سفرى بود . در منزلى فرود آمد و اهالى آن منزل آمدند و از عامل ( و حاكمشان ) شكايت كردند . حضرت فرمود : در اميرى بهره‌اى براى مرد مؤمن نيست . بعد مرد ديگرى آمد و گفت : يا رسول اللَّه ! چيزى به من بده . حضرت فرمود : سؤال از مردم در حال غنى بودن ، دردى است در سر و مرضى است در شكم . آن مرد گفت : پس از صدقات ( زكات ) چيزى به من بده . حضرت فرمود : خدا خودش در مورد زكات حكم مىكند . و به حكم پيامبر و غير آن ، راضى نيست . پس زكات را هشت قسم كرد و فرمود : اگر از اين هشت قسم باشى ، حقّت را به تو مىدهيم . مرد صدائى مىگويد : وقتى كه اين را ديدم متنبه شدم و آن دو نامه را آوردم و به پيامبر دادم .
هامش
( 1 ) « صداء » اسم قبيله‌اى است .